![]() |
نـدای درون |
![]() |
| تحــليلی - روانشــناسی- فلســـفي |
|
درگیری بزرگ
|
|
مغزانسان نیاز دارد یک درگیری بزرگ داشته باشد که بقیه ی درگیری ها با آن سنجیده شوند و به این ترتیب هر چیز در جای خود قرار گیرد.اگر چیزی که در جای این هدف(درگیری بزرگ)قرار می گیرد ذاتش بزرگ نباشد انسان را از تعادل خارج می کند.اگر این درگیری بزرگ( هدف) وجود نداشته باشد خلا جای آن را می گیرد و مجددا انسان از تعادل خارج می شود و شروع می کند به{ اصطلاح} گیر دادن به چیزهای بی اهمیت تا آنها را بزرگ کند تا اینکه این خلا پر شود بنابراین سعی کنید اهداف عمیقی داشته باشید که هیچ وقت تمام نشوند.شما نیاز دارید مرکز مغزتان که بسیار بزرگ هم هست پر بماندِ حتی اگر هیچ وقت این اهداف تحقق نیابد.
کلام آخرین من در این وبلاگ : یاد گرفتم انتظار و توقع بالا از کسی نداشته باشم.تا بوده همین بوده.......حالا اگه یه سری انسانهایی استثنا این وسط تولید شدند دلیل نمی شود که بقیه هم استثنا باشند... کسی در قبال من مسئولیتی ندارد.من هم در قبال کسی مسئولیتی ندارم ! حداقل حالا دیگه ندارم! خیلی ها دوست ندارند خیلی چیزها باشند...به من ربطی ندارد.من وکیل کسی نیستم. همه ی مردم به یک اندازه نمی فهمند.یعنی خودشان نخواسته اند بفهمند.نمیشود با همه جنگید! زندگی از نظر همه یک معنی ندارد.برداشت من از زندگی معیار نیست.هر کس که مثل من فکر نکند دلیل نمیشود که اشتباه فکر می کند ! هر چقدر کنج تر باشم.سریعتر و راحت تر جلو می روم.ترجیح میدهم تا آن جا که امکان دارد افکارم مال خودم باشد. خیلی چیزها رو زمان ثابت می کند هرچند شاید یک زمان کمی دورتر...! مطالبی که اینجا نوشتم اول از همه به درد خودم می خوردند آخه اینجا فلوچارتم بود .. من در اوایل دوران ادراکم (البته ادعا نمی کنم که الان هم چیززیادی می فهمم) روی فکر دیگران فکر میکردم.یعنی خودم اصلا هیچ فکری نداشتم.ولی بعد از یک مدت خودم فکر کردم.حیف که خیلی دیر تصمیم گرفتم که خودم فکر کنم....چون خیلی چیزها رو از دست داده بودم..... می خواهم که عقایدم به من تحمیل نشده باشد.هر چند که می دانم ۱۰۰٪ ممکن نیست... ولی سعی کردم آن قسمت هایی را که فکر می کنم تحت تاثیر اجتماع و خانواده شکل گرفته پیدا کنم؛ رویشان فکر کنم و تصمیم بگیرم عقیده ی من بماند یا نه! ولی چند تا سوال مطرح شد: از کجا معلوم تصمیمی که می گیرم درست باشد و یا نه؛ ویا اینکه تا به درستش برسم به ضررم تمام نشود؟ به نظرم عقایدم تا چند سال پیش همه اش تحمیل اجتماع و خانواده بوده مثل اینکه خانواده و اجتماع موج بودند و من سنگریزه ! اگر اینگونه باشد در واقع من یک سنگریزه بودم تو ی دریا یا توی ساحل که هرموجی که بلند می شد بهش می خورد ! و یا اینکه گزینه ی سومی وجود دارد ؛ فکر می کنم اینجور اندیشه ها کمی هم به ذات وخمیر مایه ی اولیه هر کسی ربط دارد .آخه از اول که من در حال خودسازی نبودم چون خیلی از کارهایم تک گزینه ای بوده یا گزینه های محدودی در ذهنم وجود داشتند و بعد من یک تصمیمی رو می گرفتم ! ولی حالاخیلی وضعیت فرق کرده و برایم مهمه که جواب سوالاتم رو پیدا کنم اما نه از جنس جواب های تحمیل شده ! بدون این فلسفه که الان فقط مال خودمه داشتم دنیا رو از پشت یک شیشه کدر نگاه می کردم.چشمام فقط یه سری انعکاس رو می دید.ولی حالا شیرجه زدم توی آن شیشه و شکستمش.مهم نیست چقدر زخمی شدم.حالا دیگه پشت شیشه ام. ولی آیا واقعا پشت شیشه ام ؟؟ نه؛ هنوزنه! هنوز دارم شیرجه میزنم. آیا واقعا این شیشه غبارگرفته و حائل رو شکسته ام ؟؟؟ نه؛ هنوزنه... اما یک چیز رو مطمئن هستم : زخم هایی که برداشته ام حقیقی هستند اما این زخمی شدنها برایم مهم نیستند...مهم آن درگیری بزرگ و شکسته شدن شیشه کدر و جاهلانه است... و در نهایت اینکه : بیزارم از آن کهنه خدایی که شماها دارید هر روز مرا تازه خدایی دگر آید
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:40 توسط آزاد انديش |
|
|
انسان فلسفی
|
|
هر کس، چه با سواد باشد چه بی سواد ، چه کارمند ساده باشد چه فرمانده لشگر ، چه شهروند باشد چه حاکم، به معنی واقعی کلمه، یک فیلسوف است. انسان بودن و داشتن مغز و سلسله اعصابی توسعهیافته، او را در موقعیتی قرار میدهد که چارهای جز فکر کردن ندارد. تفکر نیز جواز ورود به فلسفه است...
جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، ما را راحت نخواهد گذاشت. این جهان، مدام ما را تهییج میکند، با مسائل خود به مبارزه میخواند، و از ما میخواهد که یا عاقلانه رفتار کنیم و یا آماده باشیم که توسط نیروهای موجود در آن منهدم شویم. در چنین مقطعی است که تجربهی انسانها متولد میشود؛ اشتیاقها و خوشنودیها، دردها و لذتها، حسرتها، احساسات، صداها، و نظایر آن. ما طبیعتاً نمیتوانیم با مشتی تجربههای نامربوط، که به طور اتفاقی در سراسر زندگی پراکندهاند، احساس رضایت کنیم. بایستی تجربههای خود را برداریم و آنها را در الگویی به هم پیوند بزنیم و از مجموعهشان «کلیتی» بسازیم که کم و بیش، راضیکننده باشد. این الگو و این کل است که فلسفهی ما را تشکیل میدهد. بنابراین، فلسفهی شما، در واقع معنایی است که شما برای جهان قائلید. این فلسفه، در حقیقت پاسخی است که به سؤال «چرا» میدهید. بعد از این که تجربههای خود را در یک کل، به هم پیوند دادید، و پس از این که آنها را به طرزی مناسب به هم مربوط ساختید، نظرتان را راجع به دنیا اینچنین بیان خواهید کرد: «این طریقهای است که حوادث اتفاق میافتد و به هم میپیوندد. این جهانی است که من میفهمم. و این همان چیزی است که من فلسفهی خود میخوانم.» تفاوت فلسفهی شما با فلسفهی کسانی که اسامی آنها در کتابهای فلسفه ظاهر میشود، در این است که آنها برای الگوی فکری خود تجربههای بیشتری را در نظر میگیرند؛ تجربههایی که برایشان رضایتبخش بوده است و ضمناً، دقت بیشتری را در پیوند آنها به هم اعمال میکنند و اینها جملگی باعث میشود که فلسفهی آنها کاملتر، جامعتر، منطقیتر، هماهنگتر، و بالأخره، دقیقتر به نظر آید. مسائل فلسفی بزرگ که ذهن همهی ما را چون معمایی به خود مشغول میدارد، کدامند؟ و کدامیک از این مسائل را فلاسفهی بزرگ، در صدد حل و پاسخگوییشان برآمدهاند؟ بررسی اجمالی نشان میدهد که مجموعاً، ده مسألهی مهم وجود دارد که مردان و زنان متفکر را به مبارزه طلبیده است. نخستین مسأله این است که: ماهیت جهان چیست؟ آیا جهان از طریق خلق الهی به وجود آمده، یا نتیجهی فرآیند تدریجی رشد است؟ جهان از کدام ماده یا مواد ساخته شده است؟ تغییرات در جهان چگونه اتفاق میافتد؟ دومین مسأله این است که: جایگاه انسان در جهان کجاست؟ آیا انسان توفیق مفتخرانهی جهان در حال رشد و خلقت است، یا این که فقط ذرهی غباری است در بیکران فضا؟ آیا جهان برای من و شما دل میسوزاند یا این که ارزش ما برای او بیشتر از شنریزهی ساحل دریا نیست؟ آیا ما میتوانیم جهان را مطابق میل خود درآوریم، یا این که این جهان است که نهایتاً ما را ضایع خواهد ساخت؟ سومین مسألهی بزرگ این است که: خیر چیست و شرّ کدام است؟ ما چگونه میتوانیم خیر و شرّ را از هم تشخیص دهیم؟ آیا یک قدرت الهی معیارهایی برای خیر و شرّ وضع کرده است، یا این که این دو بستگی به فرهنگ محلی دارند؟ آیا خیر در طبیعت اشیاء است یا این که چیزی است که ما میتوانیم تصمیم به وجودش بگیریم؟ ما چگونه میتوانیم خیر را از شرّ باز بشناسیم؟ مسألهی چهارم این است که: ماهیت خداوند چیست؟ آیا خداوند موجودی شبیه انسان است که بر جهان حکومت میکند، یا روحی است که در همهچیز جریان دارد؟ آیا خداوند تمام توانا، همه خوب، و همه عدل است، یا این که او نیز فرد دیگری است که فقط کمی از من و شما قدرتمندتر و بصیرتر میباشد؟ پنجمین مسأله، به سرنوشت در برابر ارادهی آزاد مربوط میشود. آیا ما افراد آزادی هستیم که میتوانیم خود انتخاب کنیم و بدون مانع و رادع، دربارهی اعمال خود تصمیم بگیریم، یا این که دستخوش سرنوشت هستیم؛ سرنوشتی که بر آن هیچگونه کنترلی نداریم؟ آیا ما میتوانیم فردای خود را، تحت هر عنوان، تعیین کنیم یا این که تکلیف آن از بدو زمان معلوم شده است؟ ششمین مسأله مربوط به روح و بیمرگی است. وحی که اینهمه دربارهاش شنیدهایم چیست؟ آیا روح چنان طبیعتی دارد که آن را توانا میسازد تا بعد از مرگ، به حیات خود ادامه دهد؟ یا این که آن هم با بدن میمیرد؟ آیا زندگی آیندهای وجود دارد که در آن برای خوبی پاداش، و برای بدی تنبیه قائل شوند؟ یا این که مرگ به همهچیز پایان میدهد؟ هفتمین مسأله، از سؤالاتی که در ارتباط دولت و انسان است تشکیل میشود. آیا حکومت مخلوق انسان است که برای خدمت به انسان به وجود آمده است؟ یا این که چیزی است که ریشهی الهی دارد؟ آیا حکام حکومتها قدرت خود را از کسانی که تحت امر خود دارند اخذ میکنند، یا از خداوند؟ آیا انسان حق دارد علیه حکام خود قیام کند و حکومت جدیدی به وجود آورد؟ بهترین و بدترین شکل حکومت کدام است؟ مسألهی هشتم، دربارهی انسان و تعلیم و تربیت است. آموزش چیست؟ چرا ما نظام آموزشی داریم و چرا کودکانمان را به مدرسه میفرستیم؟ چه کسی بر آموزش کنترل دارد؛ مردم یا حکومت؟ آیا آموزش طراحی شده است که مردان آزاده تربیت کند، یا مردانی تحویل ددهد که کورکورانه از حکومت و قدرت مطلقه تبعیت کنند؟ نهمین مسأله، به ذهن و ماده مربوط میشود. کدام برترند؛ ذهن یا ماده؟ آیا ماده مخلوق ذهن است یا این که ذهن نوع دیگری از ماده است؟ آیا ذهن میتواند از ماده برتر و از قید آن آزاد باشد، یا این که چنان به ماده گره خورده که جز محکومیت بلاشرط چارهای ندارد؟ آیا ماده منبع پلیدی در جهان است؟ چگونه ذهن میتواند خالص باشد و در عین حال، در بدن اقامت داشته باشد؟ دهمین مسأله، با تصورات و تفکر مرتبط است. ما تصورات خود را از کجا میآوریم؟ آیا تصورات ذاتی ذهن ما هستند یا از خارج از ذهن بر ما وارد میشوند؟ قوانین تفکر کدامند؟ ما چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که تفکرمان درست است؟ آیا تفکر در جهان، دارای اهمیت است یا این که صرفاً یک فریب و خدعه میباشد؟ |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:36 توسط آزاد انديش |
|
|
بخش اول نقد اظهارات دکتر ملکیان
|
|
در پی درج مطلب پرسشگریِ وبلاگ گنگ خواب دیده پاسخی را به نقل از جناب دکتر ملکیان درج نموده بود که مطلب زیر بخش اول نقدی است بر پاسخ دکتر ملکیان :
در برابرپرسشهای مطرح شده در رابطه با ماهیت خدا طبق تعریف ادیان آسمانی یا همان ادیان ابراهیمی دکتر ملکیان طبق تعریف همان ادیان سه صفت را برای خدا متصور شده که عبارتند از: علم مطلق - قدرت مطلق - خیرخواهی علی الاطلاق و سپس در ادامه بعد از توضیحاتی در مورد مفهوم شرافزوده اند که :اگر بخواهیم این سه صفت را برای خدا قبول كنیم، در آن صورت وجود شر معنی ندارد چون بالأخره اگر شر وجود دارد باید در یكی از این صفات تشكیك بشود و میدانیم این سه صفت علیالقاعده و علیالرأس و علیالفرض برای خدا وجود دارد. این سؤال، سؤال بسیار مشكلی است و ادعا نمیكنم كه من میتوانم جواب آن را بدهم .... باید به شجاعت آقای دکتر ملکیان و یا هر اندیشمند دیگری که حداقل قدرت بیان واقعیت و اینکه نمی تواند به معنای واقعی پاسخگوی ابهامات باشد تبریک گفت اما لزوما این شجاعت نمی تواند مجوز لازم جهت پاسخهای توجیه گرایانه باشد. البته در اینکه اگر ما بخواهیم خدایی به مفهوم دینی را قبول کنیم باید آن سه صفت برقرار باشد شکی نیست اما سوال اساسی در اینجا است که آیا خود دین و آموزه های آن می تواند وجود این سه صفت را به اثبات برساند یا نه؟ و اینکه چرا درجایی که توجیهات دین به بن بست عقلی و منطقی برمی خورد توصیه هایی مبنی بر ضعیف بودن عقل و جاری بودن حکمت وهمینجوری بر پایه ایمان کور قبول کردن یقینیات دینی به منتقدان ارائه می شود؟ آقای ملکیان در ادامه جهت جا افتادن مطلب تعریفی از شر ارائه داده اند و با ذکر مثالهایی فرموده اند که اگر چیزی خوشایند ما نباشد نمی تواند به مفهوم شر باشد و این امر نمی تواند خیرخواهی خدا را زیر سوال ببرد و بعد با تشبیه خیرخواهی والدین برای فرزندان با توجیه اینکه شر مورد نظر کودک در واقع خیر اوست رابطه بین والدین و کودک و خیرخواهی والدین برای کودک را به رابطه بین خدا و مخلوقات تسری داده و اینجور بیان نموده اند که : شما خیلی وقتها به صرف خیرخواهی نسبت به دیگران كارهایی میكنید كه شاید خوشایند او نباشد. شما در شب امتحان هیچ وقت به بچهیِ همسایه نمیگویید كه امشب حق دیدن و تماشای تلویزیون نداری ولی به بچهیِ خودتان میگویید كه شب امتحان حق سینما رفتن و دیدن برنامههای تلویزیون را نداری.(آزاداندیش: من نفهمیدم بچه همسایه و بچه خود از دیدگاه خدا چه کسانی می توانند باشند) چرا؟ چونكه بچهیِ خود را از بچهیِ همسایه بیشتر دوست دارید. گاهی شدت علاقهیِ ما نسبت به موجودی باعث میشود كه شرایطی برای او ایجاد كنیم كه شاید ظاهراً خوشایند او نباشد. بنابراین به صرف اینكه چیزهایی در جهان وجود دارد كه خوشایند ما نیست. این مسأله با خیرخواهی خدا منافات ندارد. میدانید چه چیزهایی با خیرخواهی خدا منافات دارد؟ آنكه چیزهایی در جهان به وجود بیاید كه رویهم رفته با مصلحت ما سازگار نباشد. یعنی خدایی كه خیرخواه من است، چیزی در زندگی برایم پدید آورد كه من حیثالمجموع به مصلحت نباشد و ضرر آن بیش از نفعش باشد. خوب چنین سؤالی وجود دارد یا خیر؟ اگر كسی بگوید چنین چیزی در جهان وجود دارد و چیزهایی در جهان هست كه نفع آنها از ضررشان كمتر است، باید دید كه داوری او تا چه محدودهای است، تا چه محدودهای باید دیده باشدكه بتواند در مورد نفع یا ضرر آن داوری كند. ظاهراً باید تا جایی را ببیند كه قدرت دیدن آن و نیز امكان آن برای بشر نیست.
در رابطه با مثال و منطق بالا باید گفت که قیاس دکتر ملکیان یک قیاس مع الفارق است زیرا رابطه بین والدین و فرزندان رابطه بین یک موجود ناقص با موجود ناقص دیگر می باشد و خیرخواهی والدین برای فرزندان ناشی از عدم اطمینان والدین از آگاهی های فرزندان و عدم نقش داشتن در تزریق اگاهی عینی به ذهن فرزندان می باشد بنابراین با توسل به ابزارهایی مانند منع و جلوگیری از بروز شرهایی که فرزند آنها را خیر تصور می کند سعی در هدایت فرزندان بسوی خیرهایی دارند و این در حالی است که والدین هیچ نقشی در بوجود آمدن و سر راه فرزند قرار گرفتن خیر و شرهای موجود ندارند اما این شرایط را برای خدا و مخلوقات خدا نمی توان متصور شد زیرا اصولا باید رابطه بین خدا با مخلوقات رابطه بین یک موجود کامل با یک موجود ناقص باشد که این موجود کامل خودش عامل اصلی نکات ضعف و قوت مخلوق خودش می باشد و در ضمن از تمامی توانایی ها و عدم توانایی های او اطلاع دارد و همچنین مفهوم خیر و شر را به هر صورتی که تعریف شود خودش ایجاد کرده و اگر شری در جریان است منشا و ریشه ای جز خودش ندارد و اگرخیری نیز مد نظر است همان اراده خود اوست . اگر چیزهایی در جهان وجود دارد که روی هم رفته به مصلحت من نیست هیچ عامل دیگری غیر از اراده خود خدا پدیده آورنده این چیز نیست و این سوال مطرح می شود که چرا چیزی وجود دارد که ضررش بیشتر از نفعش باشد و یا چرا چیزهایی وجود دارد که ظاهرش شر و باطنش خیر است و یا بالعکس و آیا خدا نمی توانست فقط مفاهیم نفع دار را در جهان حاکم سازد و چه محدودیت و چه جبر و چه نقصی باعث شده که خدا مفاهیم به ظاهرضرر دار را نیز بیافریند و چرا نتوانسته و یا نخواسته توانایی هایی در مخلوقش که طبق مثال دکتر ملکیان بشدت نیز به او علاقه مند است و اقداماتش از روی شدت علاقه است ایجاد کند که نفع و ضرر را خودش تشخیص بدهد و نیازی به منع و محدودیت و امتحان و اینجور معانی تداعی کننده نقص نداشته باشد و به نظر شما آیا مفهوم امتحان تاییدگر عدم آگاهی امتحان کننده از توانایی ها و رفتارها و انگیزه های و بسیاری خصوصیات دیگر امتحان شونده نیست ؟ اشکال بعدی در فرمایشات دکتر ملکیان در رابطه با مفهوم دید محدود انسان برای داوری است و در این مورد باید گفت که این دید مورد نظر آقای ملکیان بیشتر تداعی کننده دید چشم و قوه بینایی است تا تداعی کننده دید ذهنی و قدرت اندیشه...چرا که درست است انسان از نظر حواس پنجگانه نسبت به سایر موجودات ضعیف تر است اما توانسته با قدرت ذهن و عمق اندیشه و طرح پرسش و جستجو جهت یافتن جواب پرسش به بسیاری از مجهولات خود غلبه کرده و دید خود را گسترش دهد و دقیقا برمبنای همین وسعت دید است که دیگر نمی توان خدایی به مفهوم مورد نظر ادیان را درذهن متصور شد و باید پاسخهای قابل قبول و نزدیک به واقعیت را جایگزین توهمات سهوی یا عمدی عده ای نادان یا شیاد کرد و یا اینکه منطق لاادری را به جای پاسخها و توجیهات غلط ارائه داد که حداقل جا را برای تحقیق بیشتر باز می گذارد و نه اینکه مانند دینمداران طرح هر سوال و پرسشی را کفر و الحاد و پرسشگر را مستحق اعدام و سنگسار قلمداد کرد.... دکتر ملکیان در بخش دیگری از صحبتهای خود با طرح مثالی مفهوم آسایشگاه یا آزمایشگاه بودن دنیا را مطرح کرده و چنین نتیجه گرفته که اگر دنیا آسایشگاه باشد و خدا قول داده باشد كه دنیا آسایشگاه است، شكی نیست كه به قول خود عمل نكرده است. اما اگر قول ایجاد آسایشگاه نداده باشد خوب پس حتما آزمایشگاه یا یک مفهوم دیگری را مدنظر داشته است... البته ایراد این فرضیه جناب دکتر را من در بالا توضیح دادم و اینکه اگر دنیا آزمایشگاه و یا هر مفهوم دیگری که متضمن نقص در خدای تعریف شده دینی باشد به کلی ماهیت غرض ورزانه و ساخت دست بشر سودجو بودن دین روشن می شود و اینکه خدایی به مفهوم عالم مطلق و قادر مطلق و خیرخواه علی الاطلاق که دین اشاره کرده نمی تواند وجود داشته باشد و اگر خدایی هم به مفهوم خالق و ناظم وجود دارد حتما دارای خصوصیات و ویژگیهای دیگری است و فعلا همه تلاش خردورزان جهت این است که مفهوم غلط چند هزار ساله از خدا را که به راحتی مورد سوء استفاده جهل گستران قرار می گیرد از اذهان پاک کنند تا سپس مفهوم واقعی و یا نزدیک به واقعیت را کشف و نه اختراع کنند!!! بخش دوم نقد اظهارات دکتر ملکیان در پست بعدی ******************************************* در پی درج بخش اول نقد اظهارات دکتر ملکیان ؛ وبلاگ گنگ خواب دیده نقدی براین نقد تهیه نمودند که عینا در ادامه این مطلب درج شده و در ادامه جوابیه اینجانب نیز ارائه می شود: نقدی بر نقد اظهارات دکتر ملکیان در وبلاگ ندای درون
وبلاگ ندای درون با پرسش های در مورد خیر وشروعدالت حضرت باری را به چالش گرفته که در آن روحیه ای پرسش گری هویداست وبلاگ گنگ خواب دیده جوابیه از جناب دکتر ملکیان آورده که در دو پست زیر سوال و نقد جواب آقای ملکیان آمده امید که قدر گیرد و در نظر افتد.
با نگاه اجمالی به نقد شما بر آن شدم چند نکته را توضیح دهم بحث اثبات یا انکار حضرت باری را از دو منظردرون دینی و برون دینی می توان جستجو کرد.که هر دو دارای ادله خاص خود هستند. جدل خیر و شر عموما منظر درون دینی دارد در فلسفه دین دلیل بر وجود و عد م خدا آنقدر زیاد است که اصطلاحا به آن تکافوی ادله می گویند. یعنی در برابر یک دلیل وجود خدا دلیلی بر رد آن هم وجود دارد من در یکی از سخنرانی های دکتر ملکیان شاهد بودم که ایشان با صراحت تمام گفت نمی توان بر وجود خداوند دلیل آورد و از نظر عقل مجرد این امکان پذیر نیست وحتی حاضر به مناظره در این مورد هم شد. می دانیم که آقای دکتر ملکیان یک انسان موحد و دینداری است اما برسیم به نقد شما نمی توان فضای بحث برون دینی و درون دینی( که بر آموزهای دین حاکم است )را با هم خلط کرد که متاسفانه در پرسشهای وبلاگ ندای درون شاهد این امر هستیم. صفات سه گانه ایی که آقای دکتر آورده اند بحث درون دینی است یعنی باید اول خدا را به عنوان یک موجود پذیرفت بعد صفات را بر کسوت ایشان نشاند و ایشان بحث خیر وشر را از منظر و نگاه درون دینی جستجو می کنند. شما با پرسش( آیا خود دین و آموزه های آن می تواند وجود این سه صفت را به اثبات برساند یا نه)این مورد را به محاجه گرفته اید. باید گفت پذیرش صفات سه گانه ملتزم به اثبات خود حضرت باری است و عکس آن صادق نیست و اثبات آن با عقل مجرد امکان پذیر نیست. مورد مثال بچه خود و همسایه را قیاس مع الفارق فرض کرده اید من فکر می کنم از نظر منطقی این مثال جهت تقریب به ذهن آورده شده است چرا که حکمت در دو مثال یک عنصر ثابت است. و مشمول منطقی قیاس مع الفارق نیست اگر بچه یک ساله با قیچی ای بازی کند و مادر قیچی را از طفل بگیرد آیا گریه بچه مانع گرفتن قیچی می شود . این هم مثالی است جهت تقریب به ذهن چرا که خداوندی که ادیان ابراهیمی بر ان اعتقاد دارند دارای حکمت بالغه است که اصلا نمی توان با حکمت ان مادر قیاس کرد. سوال من این است اگر آقای keiver carter)) به جای گرفتن عکس از ان بچه سودانی دوربین بسیار گران خود را می فروخت تا با پول ان مانع مرگ ان کودک شود آیا باز می توانستیم در این شر خدا را مقصر بدانیم ؟ این را باید بپذیریم که همه ما دروجودمان لایه های از صفت keiver carterرا دارا هستیم هستند آنهایی که این صفت رذیله را می کشند تا ان عکس لعنتی گرفته نشود خیلی ها دوست دارند تا با دوربین زندگی عکس بگیرند تا به نوایی برسند این جاست که این دار دنیا آزمایش است می دانید چرا اقای carterاز فرط افسردگی خودش را کشت به نظر من به علت این که ان صفت منفعت طلبی خودش را سر زنش کند. نه ان که به خدا اعتراض کند که چرا به ان کودک کمک نمی کند خدا می توانست به ان کودک سودانی کمک کند ولی ان خدا صریحا می گوید ما سر نوشت قومی را تغییر نمی دهیم مگر این که خودشان تغییر دهند آیا به جای این که این عکس جایزه بهترین عکس را بگیرد نمی توانستیم با کمک به ان کودک جایزه بهترین انسان را بگیریم و آیا همه انسانها به دور از منفعت طلبی خود نمی توانند شرور را از صحنه زندگی حذف کنند یک مثال نقض بزنید تا من کلیه ادله شما را بپذیرم. و این جاست که آزمایشگاه انسانیت بر پا ست زندگی ما یک پروزه نیست یک پروسه است بازه زمانی ما که در این کره خاکی برپا ست به عنوان آزمایشگاه و کارگاه انسانیت است اشکال دیگر شما اشکال بعدی در فرمایشات دکتر ملکیان در رابطه با مفهوم دید محدود انسان برای داوری است و در این مورد باید گفت که این دید مورد نظر آقای ملکیان بیشتر تداعی کننده دید چشم و قوه بینایی است تا تداعی کننده دید ذهنی و قدرت اندیشه...چرا که درست است انسان از نظر حواس پنجگانه نسبت به سایر موجودات ضعیف تر است اما توانسته با قدرت ذهن و عمق اندیشه و طرح پرسش و جستجو جهت یافتن جواب پرسش به بسیاری از مجهولات خود غلبه کرده و دید خود را گسترش دهد و دقیقا برمبنای همین وسعت دید است که دیگر نمی توان خدایی به مفهوم مورد نظر ادیان را درذهن متصور شد و باید پاسخهای قابل قبول و نزدیک به واقعیت را جایگزین توهمات سهوی یا عمدی عده ای نادان یا شیاد کرد و یا اینکه منطق لاادری را به جای پاسخها و توجیهات غلط ارائه داد که حداقل جا را برای تحقیق بیشتر باز می گذارد و نه اینکه مانند دینمداران طرح هر سوال و پرسشی را کفر و الحاد و پرسشگر را مستحق اعدام و سنگسار قلمداد کرد.... سوالی مطرح است آیا با این قدرت ذهن و عمق اندیشه کرانهای جهان و حتی تکوین ان را در یافته ایم تعداد سوالات ما بیشتر است یا تعداد مجهولات ما آیا با دانستن معلومی چندین مجهول به مجهولات ما اضافه نشده است ؟به نظر من این جاست که دکتر می گوید. ا دعا نمیكنم كه من میتوانم جواب آن را بدهم این نظر من در مورد نقد شما بود که به نقد محتاجست و ادعای جامعیت برآن نیست
جوابیه ندای درون به این نقد : با توجه به توضیح داده شده در مورد جایگاه دکتر ملکیان باید گفت که ایشان از منظر یک دینمدار و مدافع دین و تفکر دینی به سوالات و ابهامات پاسخ می دهند در حالیکه اینجانب و هر جستجوگر حقیقت دیگری؛ در یک جایگاه بی طرف که تنها ابزارش نیروی خرد و عقل و منطق است به این مسائل می نگرد . بحث خیر و شر نیز جدا از این موضوع نیست یعنی من بدون آنکه اصلا به وجود خدا معتقد باشم یا نباشم طبق همان تعریفی که در پست قبلی در مورد وجود خیر و شر در دنیا ارائه دادم رویدادهای جهان را می نگرم و با توجه به شرحی که در آن پست دادم نتیجه می گیرم که آیا وجود جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی می تواند حاکی از وجود و حاکمیت و اراده نیرویی کامل و با ویژگیهای ممتاز باشد. بنابراین دید من به وجود خیر و شر هیچ ارتباطی به بحث درون دینی ندارد یعنی من از درون دین به این موضوع نگاه نکردم که با آن دید نیز رویدادها را تفسیر کنم بلکه تئوری ارائه شده توسط دین را که خدایی عالم و قادر و خیرخواه را بصورت توجیه گرایانه و نه حتما اثبات گرایانه وارد قضیه می کند را شنیده و با توجه به تناقضات موجود در آن تئوری دینی را رد می کنم و این توجیه را نیز نمی پذیرم که عقل مجرد نمی تواند به درک این مفاهیم برسد چون پذیرفتن این موضوع راه را برای انواع تحلیل و تفسیر غیرعقلی هموار و شرایط را برای ایجاد بدترین دیکتاتوری ها و بدترین انجمادهای فکری مهیا می کند ....
در ادامه گفته اید که آقای دکتر ملکیان در یکی از سخنرانی ها با صراحت فرموده که نمی توان بر وجود خداوند دلیل آورد...اما به راستی وقتی که نمی توان وجود خدا را اثبات کرد پس منشاء این همه قوانین و احکام و دستورالعملها و تفاسیری از نحوه پیدایش جهان و سایر موضوعاتی که به اسم خدا مطرح می شود از کجاست؟ از همان موجودی که نمی توان دلیلی قطعی برای وجود آن آورد؟ پس این پیامبران و مدعیان نمایندگی خدا از طرف چه کسی ماموریت ابلاغ و اجرای آن تفاسیر و آن احکام را داشتند؟ شاید بخاطر رفع مسئولیت از خود و نسبت دادن حرفها و تفسیرهای منحصر به خود؛ خدایی اثبات نشده را ساخته و پرداخته و همه مسئولیت را به گردن او انداخته اند تا به اهداف خود راحت تر برسند!!! و تقریبا تمامی شواهد هم همین فرضیه را تایید می کند که هیچ پیامبری نماینده خدایی به آن معنی که همه باور کرده اند نبوده و در حقیقت آن پیامبر انسانی توانا و نابغه و در ضمن رند در عصر خود و نماینده خودش بوده که توانسته حرفها و اهداف خود را به اسم خدا پیش ببرد و شخصا نیز مسئولیت هیچ فکر و اندیشه و تفسیر و اقدامی را نیز نپذیرد و هر موقع متوجه چیز جدیدی هم شده سریعا آن را به اسم خدا تحویل اطرافیان بدهد و چون این اشخاص نابغه باید برای اهمیت بخشیدن و قطعی کردن هر آنچه می گویند ابتدا باید خدایی عالم و قادر و خیرخواه را میان مردم جا می انداختند لذا این توصیفات را ارائه نموده اند تا بر عظمت نمایندگی خود نیز بیفزایند غافل از اینکه بسیاری از رویدادهای جهان خارج از حوزه استحفاظی این تعریف روی می دهد و به قولی نقض کننده خصوصیات آن نوع خدا است.... البته پیامبران موضوع این بحث پیامبرانی هستند که واقعا در این کره خاکی زندگی کرده اند و پیامبران توصیف شده در قصه ها مشمول این توضیح نیستند چون عملا جایی در تاریخ بشری ندارند....
یکی از مشکلات و یا در واقع ترفندهای حاکمان دینی و یا مدعیان وجود خدا به مفهوم دینی؛ پیچیده گویی و مبهم گویی و به نوعی خدا و جهان و خلقت و اینجور مسائل را به نوعی نفسیر کردن است که کسی چیزی نفهمد و در واقع آن شخص با نفهمیدن و عدم درک موضوعی که ارائه می شود بیشتر از آنکه متوجه بی معنی و بی اساس بودن آن تفسیر و تحلیل شود متوجه بی سوادی و نفهمی خودش بشود و چنین نتیجه بگیرد که این موضوع و این تحلیل و این توضیح حتما و یقینا یک موضوع با معنا و منطقی و سطح بالا بوده و حالا علت اینکه من چیزی از آن سردرنیاوردم به ضعیف و بی اساس بودن آن موضوع ربط ندارد بلکه این من هستم که نفهم هستم و قدرت درک مطالب سطح بالایی مثل سخنان و فرمایشات عالمان ربانی را ندارم و نوعی دیگر از این ترفندها نیز عوام گویی است یعنی به نوعی مسائل دینی را مطرح می کنند که مشتری آنها بیشتر اشخاص ساده اندیش و ساده لوح و زود باور باشد مثل وعده های بهشتی و عذاب های جهنمی و هزاران نوع دیگر از این عوامفریبی ها که نمود امروزی آن در موضوع جمکران و یا همان موضوعات و داستانسرایی های ذکر شده در شرح مصیبت های عاشورا و غیره قابل مشاهده است و گاهی شدت این عوام گویی ها آنقدر زیاد می شود و به نوعی آش آنقدر شور می شود که صدای آشپز هم در می آید و همه اینها نشان می دهد که جمعیت فعال در امر دین کلا دو نوعند....فریب دهندگان و فریب خورندگان و البته در این میان تفاوت ماهوی بین فریب دهندگان و فریب خورندگان وجود دارد زیرا فریب دهنده می داند که چه می کند اما روی فریب خورنده آنقدر کار کارشناسی خوب و عالی و با بهره گیری از کارآمدترین اصول جامعه شناسی و روانشناسی انجام شده که بیچاره فریب خورنده تا سالیان سال از فریبی که خورده مطلع نمی شود و در بسیاری از اوقات همانگونه نیز از دنیا می رود و این نشان می دهد که متولیان امر دین در نوع خود روانشناسان و جامعه شناسان خبره و نخبه ای هستند که متاسفانه از این استعداد خود در جهت جهل و جهل گستری در جوامع انسانی بهره گرفته اند ...مثلا ربط دادن هر حادثه فردی و اجتماعی اعم از طبیعی و غیرطبیعی به اراده خدا و خشم خدا و تحلیلهای مشابه از جمله موارد قابل ذکر برای این موضوع است ...
توضیح بالا را ارائه دادم تا به این موضوع اشاره کنم که بسیاری از مباحث درون دینی اصولا پایه و اساس درستی ندارند و یا انگیزه مطرح کنندگان آن پیچیده کردن موضوع و انحراف از خرد انسانی و یا مشغول کردن انسانها با مباحث واهی است...مثلا موضوع اشیاء نورانی در آسمان که گاها در ایران خودمان نیز مشاهده می شود می تواند موضوع بحث باشد و اگر به فرض این اشیاء نورانی واقعا یک شهاب سنگ و یا اشکالی از تغییرات جوی باشد و آن را سوژه یک بحث دینی مثلا در پانصد سال پیش بکنیم می توانیم هزاران ادله در تایید نشانه اسباب و مرکب فرشتگان بودن و یا وسیله معراج پیامبر بودن و یا نشانه از غضب الهی و هشدار خدا بودن و یا برعکس از اسباب شیطان بودن و غیره ارائه دهیم در حالیکه همه این مباحث غیرعلمی و به دور از واقعیت است و آن شی در واقع یک شهاب سنگ و یا ترکیبی خاص از جو بوده و بحث های انجام شده نیز خارج از واقعیت آن نور بوده و حال بحث های درون دینی و بقول شما تکافوی دینی در مورد خدا نیز چیزی در همین حدود است و تایید و تکذیب آن هر دو به دور از واقعیت اصلی است و فقط این خود مباحثه کنندگان هستند که خیالاتی برای خود تصور کرده و آن را جزء بدیهیات به حساب آورده اند و همینطور مثالهای دیگری در مورد کسوف و خسوف و سایر پدیده های طبیعی می توان ذکر کرد که از منظر دینی تفاسیر دیگری برای آنها شده و به یقین نیز رسیده اند اما واقعیت چیز دیگری بوده بنابر این بحث های درون دینی اصولا فاقد وجاهت علمی و عقلی و منطقی هستند و نتایج حاصل از آن نمی توانند به عنوان سند مورد استناد قرار بگیرد مگر در نفی خود آن مباحث... . در بخش دیگری از مطلب در رابطه با مثال بچه فرموده اید که از نظر منطقی این مثال جهت تقریب به ذهن آورده شده است چرا که حکمت در دو مثال یک عنصر ثابت است! به نظر اینجانب هر مثالی نباید فقط از یک منظر دارای عنصر ثابت باشد بلکه جهت جامعیت آن مثال بر موضوع بحث باید ثابت بودن عناصر دیگری را نیز دخالت داد و اتفاقا رابطه بین مادر( ناقص و محدود و خیر غریزی) با فرزند هیچ شباهتی با رابطه بین خالق( عالم مطلق و قادر مطلق و خیر علی الاطلاق) با مخلوق ندارد زیرا بسیاری از توانایی ها و اعمال و رفتارها و انگیزه های فرزند خارج از توان و اراده و علم و قدرت مادر است و اگر مادر چنین ویژگیهایی داشت بی تردید فرزندش را به گونه ای می آفرید که خطر قیچی را درک کند و بفهمد و اصولا مادر اگر می دانست که فرزند اراده رفتن بسوی قیچی را کرده قیچی را در سرراه فرزند قرار نمی داد و هزاران دلیل مشابه که اگر مادر توانایی هایی داشت به گونه ای دیگر عمل می کرد در حالیکه این خالق دانا و توانا و خیر خواه مطلق علیرغم دانایی و توانایی و خیرخواهی چنین رفتارهایی نمی کند و اتفاقا مخلوق را کور می کند و چاه را درست در اولین قدم او قرار می دهد و حال بقول شما چه حکمتی در این قضیه است بهتر همان است که آفرینندگان این نوع خدا پاسخگوی آن باشند و البته نه با عبارتهایی مانند عدم درک عقل مجرد از اینجور حکمتها... در واقع من و هر آزاداندیش و خردگرای دیگری اصولا با دو کلمه حکمت و مصلحت مشکل اساسی دارد زیرا این دو مفهوم راه رهایی از بن بست های متفکران دینی است و در جایی که جوابی برای پرسشها ندارند متوسل به این عبارات می شوند و در واقع با هیچ جواب همه چیز را می دهند و حالا با این اوصاف ببینید اگر مفهوم بالغه را هم به حکمت اضافه کنیم چقدر دست متفکران دینی برای توجیه تفسیرات و اهداف خاص خود باز می ماند
در آخرین قسمت این پاسخ که علیرغم اینکه می خواستم مختصر باشم اما طولانی شد نقدی بر نظر شما در مورد عکاس آن عکس است...اتفاقا از نظر من آن عکاس بهترین عمل را انجام داده ...او با نجات تنها آن کودک فقط یک نفر را نجات می داد اما با گرفتن آن عکس بشریت را نجات داده و اتفاقا نتایج همین این بحث ها و تفکر در رابطه با ماهیت جهان و ماهیت خدا و همچنین ماهیت روابط انسانی از نتایج حاصل از دیدن این عکس و سایر عکسها و نشانه های مشابه است. البته شاید آن عکاس در آن لحظه این اهداف را مدنظر نداشت و شاید به دنبال شهرت یا درآمد و یا انجام یک ماموریت حرفه ای بوده و هزاران شاید دیگر و باز شاید بعد از گرفتن عکس و مشاهده آن احساسی مشابه سایر بینندگان دست داده و چون از نزدیک شاهد آن اوضاع بوده گرفتار عذاب وجدان و اطلاع از ناکارآمدی خدا و یا ایرادهای اساسی در قوانین الهی و دهها احساس ناشی از تضادهای ناشی از تفکر دینی و واقعیت های موجود شده است....بدون تردید سوژه هایی مثل آن کودک در طول سالیانی که از خلقت انسان به روایت دین می گذرد زیاد بوده که فرصت قرار گرفتن در جلوی لنز دوربین هیچ عکاسی را نیافته اند اما این سوژه ها ظاهرا فرصت قرار گرفتن در جلوی لنز دوربین خدا را نیز نیافته اند که همچنان تکرار می شوند و اگر ایرادی است در قوانین حاکم بر این جهان است که حکم به نابودی و حذف ضعیف و استمرار حاکمیت قوی می دهد و این نمی تواند ناشی از اراده خدایی دانا و آگاه و قادر و عادل و مهربان و بی نیاز از هر مفهومی که تداعی کننده نیاز است باشد و اینچنین خدایی یا وجود ندارد و یا فاقد آن خصوصیات متعالی می باشد و بیشتر به عملکرد خدایی شباهت دارد که مثل ما با آزمون و خطا و آزمایش و امتحان و کارگاه انسانیت درست کردن در حال کسب تجربه است و گویا این خدا نمی توانست و یا نمی خواست از همان ابتدا انسان را انسان بیافریند و اینقدر در کارگاه و آزمایشگاه مشغول کسب تجربه نباشد تا انسانها خود راه انسان درست کردن را به خدا یاد بدهند در پایان بد نیست جواب سوالی که به این مضمون مطرح کرده اید را بدهم.پرسیده اید : ( آیا با این قدرت ذهن و عمق اندیشه ؛کرانهای جهان و حتی تکوین ان را در یافته ایم تعداد سوالات ما بیشتر است یا تعداد مجهولات ما آیا با دانستن معلومی چندین مجهول به مجهولات ما اضافه نشده است ؟به نظر من این جاست که دکتر می گوید. ادعا نمیكنم كه من میتوانم جواب آن را بدهم .)
در این رابطه من باید بپرسم آیا به نظر شما دین و تحلیل دینی جواب مجهولات راداده است و شما هر آنچه دین گفته است را جواب آن مجهولاتی می دانید که با دانستن معلوماتی بر مجهولات ما اضافه می شوند؟ آیا به نظر شما اگر جواب یک مجهول را نمی دانیم باید پاسخی غلط برای آن اختراع کنیم و یا آن را در زمره مجهولات باقی بگذاریم تا روزی که با علم و یقین به حوزه معلوماتمان وارد سازیم؟ بدون شک دین جلوی هر پرسشی را می گیرد و بخصوص پرسشهایی که با ساختار واقعی دین سر و کار دارند و پرسش در رابطه با ماهیت خدای توصیف شده در دین و اهداف این خدا از اعمال خود نیز از این جمله است! دین تنها توصیه ای که می کند بندگی و اطاعت از این خدا و در حقیقت از نمایندگان خداست و در واقع اهداف و توصیه های خدای دینی اهداف و توصیه های نمایندگان خدا است و خدا را دوست داشتن و بندگی کردن دوست داشتن نماینده خدا و بندگی او نیز است و رابطه بین خدا و نمایندگان خدا برای هر خردورزی به راحتی قابل کشف است بنابراین من ترجیح می دهم در مجهولات بی شماری باقی بمانم اما از معلومات دینی که نمایندگان خدا به من می ِآموزند و در حقیقت می خواهند که مقلد کور آنها باشم و آنها به جای من فکر کنند بی بهره بمانم
پاسخ گنگ خواب دیده به توضیحات بالا فکر می کنم این خطا بر قلم من است که نتوانستم آنگونه که باید و شاید حق نقد را بر آورم .نوشته اید که تنها ابزارخود راخرد و عقل ومنطق می دانید و این عقل است که مجهولات را حل می کند وبرای بسیاری از بیماریهای و شر های دنیا راه حلی پیدا می کند پرسش من این است که این عقل هو شمند با سازوکار بسیار قوی و پیچیده چگونه بوجود آمده است؟ امیدوارم جواب من این نباشد که تصادفی بوجود آمده است. من نمی خواهم از این سوال خدا را بیرون بیاورم .بدنبال چرایی این مسله هستم من با شما هم عقیده می شوم و می گویم خدایی وجود ندارد پس عامل این همه شر در دنیا چیست؟ آیا عقل که متر و روش سنجش شما ست این عامل را چه می داند ؟در جایی دیگر نوشته اید که دین ابزار ریا کاری وریاکاران شده است و بسیاری از مباحث درون دینی اصولا پایه اساس درستی ندارد در این شکی نیست که خرافه وجهل در تمام اعصار وارد دین شده است ودر بعضی از موارد حتی دین افیون توده ها هم است . هنوز هستند متشرعینی که دین را دکان دنیایشان کرده اندو عامل کاسبی بعضی از متشرعین شده دیوان حافظ پر از خرده گیری بر این کاسب های مکاسب خوانده ولی ما حافظ را بی دین نمی دانیم حتما خواهید پرسید خدا چرا به کمک دین خوددش نمی آید؟ در مورد آن طفل سودانی وآقای کوین کارتر من با شما کاملا هم عقیده هستم که او با نجات آن کودک فقط یک کودک را نجات می دادولی با گرفتن آن عکس زنگ خطر را برای تمام بشریت به صدا در می اورداما نگاه من از زاویه دیگر بود که این استعمار اقتصادی ما انسانهاست که آن کودک و کودکان هم وطنش به ان روز افتاده اند زیر پای تکیده ولرزان ان کودک معدنی از طللاو نفت است ولی او گرسنه است چرا؟؟ سبزی زیرپای ان کودک را بنگرید ایا ما ادمیان نیستیم که ان کودک را به ان روز انداخته ؟؟ وبعد می گویم خدا وارد ان معادله باید شود به این دلیل است که می گویم عکاس لنز گران قیمتی که از نفت کشور ان کودک است را بفروشد و به ان کمک کند.واین جاست که می گویم اگر او خودش را کشت به دلیل سرزنش این تفکر بود به علت این که ان صفت منفعت طلبی خودش را سر زنش کند نه ان که به خدا اعتراض کند که چرا به ان کودک کمک نمی کند .چرا که اگر او کار هنری کرده وهمه ما او به به گفتیم حتی جایزه سال هم به او تعلق گرفت چه جای گله و من هیچ کجا نگفته ام که اگر جواب یک مجهول را نمی دانیم باید پاسخی غلط برای آن اختراع کنیم و یا آن را در زمره مجهولات باقی بگذاریم .
پاسخ ندای درون به توضیحات گنگ خواب دیده فرموده اید که (...{اگر} این عقل است که مجهو لات را حل می کند وبرای بسیاری از بیماریهای و شر های دنیا راه حلی پیدا می کند پرسش من این است که این عقل هو شمند با سازوکار بسیار قوی و پیچیده چگونه بوجود آمده است؟ ) در بخشی دیگر فرموده اید که : ( در این شکی نیست که خرافه وجهل در تمام اعصار وارد دین شده است ...) . در این رابطه من هم می گویم که شکی نیست که اساس و زیر بنای دین ماهیتا روی خرافه و جهل ایجاد شده و در حقیقت این دین است که کارخانه تولید خرافه و جهل شده و یا ظرفیت تولید آن را مهیا نموده و آن را به عنوان متاعی ضد خرد انسانی وارد جوامع انسانی نموده است و در حقیقت ویروس خرافه و جهل از داخل دین به جامعه انسانی سرایت کرده و نه از جایی از خارج دین وارد دین شده باشد و اگر هم جایگاه خرافه و جهل خارج از دین می بود باید ادیان آسمانی آن را مهار و خنثی می کردند و نه اینکه ورژن های جدید خرافه و جهل را خود تولید و عرضه نمایند و اتفاقا این هم یکی از دلایلی است که می تواند ثابت کند که دین موهبتی نیست که از طرف خدایی دانا و توانا و قادر مطلق و خیرخواه کامل عرضه شده باشد چرا که بشدت در برابر خرافه و جهل( حال فرقی نمی کند چه از داخل دین به خارج رفته باشد و چه از خارج دین وارد آن شده باشد) و حتی عقل و منطق و خرد انسانی منفعل عمل نموده و تنها با توصیه به اطاعت و عبادت کور و آن هم اطاعت و عبادت از دین فروشان سعی در تامین منافع متولیان دین دارد... در مورد آن کودک سودانی نیز باید بگویم که او تنها نمونه کوچک و امروزی بود در دسترس صرفا برای اینکه این بحث شروع شود و همانگونه که قبلا نیز گفتم در طول تاریخ بشری حتی به روایت دین و از آدم تاکنون نمونه های بسیاری هستند که جلوی لنز دوربین هیچ عکاسی قرار نگرفته اند و هیچ اسم و نشانی هم از آنها در تاریخ ثبت نشده است و من فکر می کنم هر خرد ورزی این واقعیت را درک کند که نمونه های موجود جهت اثبات بی تفاوت بودن خدای دینی در طول تاریخ ؛ تنها مربوط به گرسنگی و قتل آدمیان توسط آدمیان و استثمار و بردگی آدمیان از همدیگر و موارد مشابه نبوده که حالا مربوط به استعمار اقتصادی انسانها باشد یا نباشد و هزاران هزار مورد دیگر وجود دارد که به عملکرد آدمیان در مقابل هم ربطی نداشته و اتفاقا طبق توصیفات ذکر شده در کتب دینی به اراده و خواست همان خدای دینی مربوط بوده که سرنوشتی مشابه آن کودک و حتی سرنوشت های بدتر را رقم زده که توجیهات دینی مثل تقدیر و سرنوشت و پیشونی نوشت و تفاسیری مشابه که باز نشان از حکمت و مصلحت دارد برای جا انداختن عملکرد و پاسخ به انتقاد از عملکرد خدای توصیف شده در دین توسط متولیان دین و یا دین باوران و جهل گستران ارائه شده است در حالیکه به نظر من نه وضعیت این کودک و نه وضعیت و سرنوشت آن هزاران هزاری که ذکر کردم هیچ ربطی به وجود و عملکرد خدای دینی ندارد و اتفاقا با این قسمت از نظر شما موافقم که ما انسانها هر چه می کشیم و هر چه بدست می آوریم و یا از دست می دهیم مربوط به عملکرد خودمان است و البته عملکرد جمعی انسانها و نه عملکرد من تنها و در اینجا است که مفهوم استثمار و استعمار معنی پیدا می کند و این یک مفهوم انسانی است و نه آسمانی که هیچ ربطی هم به خدای دینی ندارد و اتفاقا اختراع خدای توصیف شده در دین و سوءاستفاده های انجام شده بنام آن خدا نیز مربوط به عملکرد ضعیف جمعی ما انسانها است که به جای استفاده از عقل و منطق و توسعه بینش ذهنی و یافتن پاسخهای صحیح هر پدیده ای ؛ دست به توجیهات غیرعقلی و مغایر با خرد انسانی زده و بازار مکاره دیگری بنام خدای نشسته در عرش و نمایندگان سودجوی او باز کرده ایم... در پایان باید بگویم من معتقدم اگر جوامع انسانی دست به پالایش هر آنچه مغایر با وجدان بیدار انسانی و مغایر با خرد و عقل و منطق و بینش بالای ذهن انسان آزاد اندیش است بزنند و به جای اعتقاد و مبنا قرار دادن خواب و رویا و الهام و وحی و هر آنچه که فقط برای شخص مدعی سندیت دارد به عقل و منطق و خرد انسانی مشترک در بین انسانها متوسل شده و وجدان انسانی خود را نیز بیدار نگه داشته و به ویروس خرافات دینی و غیردینی آلوده نکنند آنگاه می توان امیدوار بود که روزی شاهد ظهور شرایطی نزدیک به مدینه فاضله مورد نظر همه انسانهای آلوده نشده به ویروس جهل باشیم. |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 2:13 توسط آزاد انديش |
|
|
هدف در بی نهایت
|
|
اين كودكان ، فرزندان شما نيستند. آنها پسران و دختران زندگي در تمناي خويشند. آنها از طريق تو مي آيند ولي نه از تو . و با اينكه آنها با تو هستند ، بتو تعلق ندارند. تو ممكن است محبتت را به آنها بدهي ، ولي نه افكارت را. زيرا كه آنها افكار خويش را دارند. تو ممكن است سرائی براي تن آنها بدهي ، ولي نه براي روحشان. چرا كه روح آنها در خانه فردا سكني دارد ، كه ترا حتي در روياهايت به آن راهي نيست. تو ممكن است سعي كني مانند آنها شوي ، ولي نخواه كه آنها را مثل خود كني. براي اينكه زندگي به عقب باز نمي گردد و در ديروز هم در جا نمي زند. شما كمانهائي هستيد كه فرزندان شما همانند تير هاي سرشار از زندگي، از آنها پرتاب مي شوند. كماندار ،هدف را در بي نهايت مي بيند. او با توان خويش شما را خم مي كند تا تير هاي او تند و دور بروند. پس شادمان مي بايدتان خميدن در دستهاي كماندار، چه او هم شفيق تيرست كه ميرود و هم رفيق كمان كه مي ماند.
انسان غريزه اي دارد به نام كنجكاوي و يا جستجو گري حقايق كه با عقل و درايت عمل ميكند۰ يعني اگر كسي به چيزي شك كند ، در آن موضوع كاوش خواهد كرد و اگر در مفهومي تحقيق نمايد ، يقينا آنرا كامل تر خواهد كرد۰ به همین دلیل است كه آخوندها " بخصوص قشر تند رو آنها " مي گويند " در هر موضوعي ميتوان شك كرد مگر در دين ! ، چون در دين ، هدف ( يقين) است و ايمان موقعي ايمان است كه توام با يقين باشد..." .. پس شك كردن در دين از نظر (اينها) كار درست و خوبي نيست چرا كه با شك كردن در دين ميتوان به حقايق بيشتر و بهتري رسيد و آن وقت است كه دكان سوداگران " خرافه " بسته و تخته ميشود.....
|
|
2 نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:58 توسط آزاد انديش |
|
|
پرسشگری
|
|
دنیایی که یک موجود کامل آنرا خلق کرده است باید ویژگیهای ممتازی را داشته باشد. آیا دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم اصلاً شباهتی به چنین دنیایی دارد؟ در دنیایی که ما در آن زندگی میکنیم بطور روزمره تعداد زیادی از انسانها در تصادفات کشته میشوند، جنگ ها، ترور، شکنجه، بیماری های مرگ آور، ویروس هایی که ناگهان همگانی میشوند، زلزله، طوفان، سیل، فوران آتش فشانها، برخورد سنگهای آسمانی، دیوانگی، گرسنگی و هزاران هزار نوع دیگر از بلایای طبیعی و غیر طبیعی هر روزه موجب بروز شر فراوان بر روی زمین میشوند. اپیکروس فیلسوف یونان باستان در رابطه با وجود بلایا و حاکمیت شر گفته است:
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 23:34 توسط آزاد انديش |
|
|
آگاهی ، سرآغاز آزادی
|
|
چگونه کسی میتواند خواستار چیزی باشد که نداند چیست ؟
اگر نوشته ای را میخوانیم ویا سخنی را میشنویم با بهره گیری از خرد انسانی خویش، نویسنده وگوینده واندیشه اش را شناسائی می کنیم تا چشم وگوش بسته به نوشته ها وسخنان فریبنده کسی گردن ننهیم .اگر چنین کردیم به روشنی درمی یابیم که آن نوشته راچه کسی نوشته و چرا نوشته ویا آن سخن را چه کسی گفته وچرا میگوید . آنگاه است که میتوانیم با چشمان باز وهشیارانه گام درمیدان نبرد سهمگین زندگی امروزی جهان بنهیم . بسیاری از مفاهیمی که از دیروز تا به امروز به شکل های گوناگون همچون سخنرانی و موعظه و نمایش و شعر و داستان و حدیث و آیه و روایت ، به ما گفتند وبه مغز واندیشه ما فرو کردند در واقع بدون استفاده از عقل و خرد انسانی خود باور کرده و به عبارت صحیح آنها را چشم وگوش بسته ونا آگا هانه پذیرفته وبکار بسته ایم و حتی کوچکترین واکنشی هم از خود نشان نداده و نمی دهیم.متاسفانه در عصر انفجار اطلاعات نیز بسیاری از مردم که حتی توانایی دسترسی آزاد به جریان اطلاعات را دارند باز از همان راه حل ساده یعنی اطاعت محض و کورکورانه و باور ساده لوحانه تبعیت می کنند. اگر هرگز نکوشیم درنخواهیم یافت مفهوم واقعی آنچه را که میخوانیم و می شنویم و می بینیم بطور حتم بر كسي پوشيده نيست كه خرد محصول قوه فهم انساني و خرد گرا نيز به كسي اطلاق مي گردد كه ازاين استعداد بتواند بنحومطلوبی استفاده كند . البته بطور حتم انسانها از نيروي عقلاني خود استفاده مي كنند ولي در اينجا بحث بر سر خرد گرايي در مسائل ريشه اي و معنایی رویدادها مطرح است و نه عقل سوداندیش و منفعت طلب آدمی..
کوتاه سخن اینکه خرد اوج جستجوی انسان برای دست يابی به حقيقت است وبرای او انسجام درونی، غنای معنوی وصلح وآرامشی را به ارمغان می آورد که به عنوان مشعل فروزانی عمل می کند که فرا راه غايت وهدف نهائی زندگی اش قرارمی گيرد. انسان خردمند همواره به دنبال يافتن علل و جوهر پديده ها و بررسی همه جانبه شان است.دراين رابطه الکساندر پوپ درمقاله"درباره ی انسان" خاطرنشان ساخته است: "چيست خردمند بودن؟ اينکه بدانی چقدر اندک می توانی بدانی اينکه لغزش ديگری را ببينی واحساس کنی که ازآن خودت است."
|
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 0:32 توسط آزاد انديش |
|
|
گرخدا بودم
|
|
گر خدا بودم ، خدايا ، زين خداوندی کی دگر تنها مرا نامی به دنيا بود من به اين تخت مرصع پشت می کردم بارگاهم خلوت خاموش دل ها بود گر خدا بودم ، خدايا ، لحظه ای از خويش می گسستم ، می گسستم ، دور می رفتم روی ويران جاده های اين جهان پير بی ردا و بی عصای نور می رفتم وحشت از من سايه در دل ها نمی افکند عاصيان را وعدهء دوزخ نمی دادم يا ره باغ ارم کوتاه می کردم يا در اين دنيا بهشتی تازه می زادم
سينه ها را قدرت فرياد می دادم خود درون سينه ها فرياد می کردم هستی من گسترش می يافت در"هستی" شرمگين هر گه "خدائی " ياد می کردم
مشت هايم ، این دو مشت سخت بی آرام کی دگر بيهوده بر ديوارها می خورد آنچنان می کوفتم بر فرق دنيا مشت تا که "هستي" در تن ديوارها می مرد خانه می کردم ميان مردم خاکی خود به آنها راز خود را باز می خواندم می نشستم با گروه باده پيمايان شب ميان کوچه ها آواز می خواندم شمع می در خلوتم تا صبحدم می سوخت مست از او در کارها تدبير می کردم می دريدم جامهء پرهيز را ازتن خود درون جام می تطهير می کردم من رها می کردم اين خلق پريشان را تا دمی از وحشت دوزخ بياسايند جرعه ای از بادهء هستی بياشامند خويش را با زينت مستی بيارايند من نوای چنگ بودم در شبستان ها من شرار عشق بودم ، سينه ها جايم مسجد و می خانهء اين دير ويرانه پر خروش از ضربه های روشن پايم من پيام وصل بودم در نگاهی شوخ من سلام مهر بودم بر لبان جام من شراب بوسه بودم در شب مستی من سراپا عشق بودم ، کام بودم ، کام می نهادم گاهگاهی در سرای خويش گوش بر فرياد خلق بينوای خويش تا ببينم دردهاشان را دوایی هست يا چه می خواهند آن ها از خدای خويش؟ گر خدا بودم ، رسولم نام پاکم بود اين جلال از جامه های چاک چاکم بود عشق شمشير من و مستی کتاب من باده خاکم بود ، آری ، باده خاکم بود
گر خدا بودم ملائک را شبی فریاد میکردم آب کوثر را درون کوزهء دوزخ بجوشانند مشعل سوزنده در کف،گلهء پرهیزکاران را از چراگاه بهشت سبز دامن برون رانند
بادها را نرم میگفتم که بر شط شب تبدار زورق سرمست عطر سرخ گلها را روان سازند گورها را میگشودم تا هزاران روح سرگردان بار دیگر،در حصار جسمها،خود را نهان سازند ای دريغا لحظه ای آمد که لب هايم سخت خاموشند و بر آن هاکلامی نيست خواهمت بدرود گويم تا زمانی دور زانکه ديگر با توام شوق سلامی نيست زانکه نازيبد زبون را اين خدائی ها من کجا و زين تن خاکی جدائی ها من کجا و از جهان ، اين قتل گاه شوم ناگهان پرواز کردن ها ، رهائی ها می نشينم خيره در چشمان تاريکي شب فرو می ريزد از روزن به بالينم آه ، حتی در پس ديوارهای عرش هيج جز ظلمت نمی بينم ، نمی بينم |
|
2 نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:28 توسط آزاد انديش |
|
|
خویش اندیشی
|
|
درطول تاريخ بشری، هيچ رويدادی ازلحاظ فکری و روانی و فرهنگی و اجتماعی، ويرانگرانه تر از استيلای جهل و خرافه بر ذهن و روان انسانها نبوده است. همچنين بايد توجه داشت كه در تاريخ ، هيچ اتفاقی بدون ضرورت ريشه دار، صورت نگرفته است و چنانچه امروزه ما با برخی از رويدادهای ميهن خود، ناباورانه و حيران روبرو می شويم، نشانگر آنست که ما نتوانسته ايم آگاهی درست و ریشه داری از تاريخ و دگرگشتهای فرهنگی مردم خود بدست آوريم. در واقع صف آرايي هايی که تا کنون در برابر جهل اندیشی در طول يک صد سال گذشته انجام شده است، هيچگاه نتايج بنيادی و تاثير گذاری نداشته اند؛ زيرا بسيار سطحی بوده و از زاویه های نفرت و ناآگاهی شکل گرفته اند. در حالی که سنجشگری نتیجه بخش از تفکر دینی، به پشتوانه ی آزادانديشی فلسفی امکان پذير است. پيکار برای به واقعيت مبدل ساختن آزاديهای اجتماعی، زمانی معنا و محتوا خواهند داشت که تک تک ايرانيان از حالت مقلدي بيرون آمده و به ذهن خويش بينديشند.
بايد توجه داشت كه حقيقت تفکر دینی مبتنی بر ايمان است و با توسل به ایمان گزينش آزادانه برای هيچكس وجود ندارد؛ بلكه بدین نحو مالكيت تفکر در دست نیرویی ماورالطبیعه قرار می گیرد و درست درهمين تملك است كه آزادي انسان به غارت رفته و با به غارت رفتن آزادي، انسان به دام جهل فرو مي غلتد و جهل با حقيقت پوشاني خود ازاين به بعد، ماهيت و گوهر انسان را تشكيل مي دهد. درست با همين قالب رفتاري است كه اطاعت و عبوديت محض، تبلیغ می شود و اگر انسان، عبد و عبيد بشود، به او محبت خواهد شد و درواقع رحم به انسان به دليل جهل انسان ايجاد مي شود . آن كسي كه اطاعت كند، بر او حكومت نيز مي شود و هر كجا كه صحبت از اطاعت و عبادت به ميان آمد، حق حاكميت از آن نمايندگان تفکر دینی خواهد بود و بس.. بنابر اين، بندگي كردن و بهتر تسليم شدن رمز سعادت انسان در تفکر دینی است .چنین انسانی هميشه و تا ابد در قطب جهل و ظلمت باقي خواهد ماند تا امامي بيايد و او را رهبري كند و از گمراهي نجات بدهد و به تابعيت و عبوديت درآورد.
سخن آخر اینکه هر جامعه اي به همان اندازه مستقل مي شود كه افرادش مستقل باشند. جامعه اي كه غالب افرادش تابع و مقلد هستند، هرگز نمي تواند به استقلال ملي و فرهنگي، دست يابد. استقلال جامعه از آنجايي آغاز مي شود كه انسانهاي آن جامعه آگاه شده و به هيچگونه رهبر و پيشوا و منجي و شفيع نيازي نداشته باشند. استقلال ملي از استقلال تك - تك افراد جامعه ناشي مي شود واستقلال فردي نيز به خويش انديشي بازمتکی است؛ ولي علت آنكه ما نمي توانيم به استقلال فردي و خويش انديشي دست يابيم، حقيقت واحد فرض کردن خود است . كسي كه فقط فکر خودش را حقيقت می پندارد،نمی تواند گشايش روحي و فكري داشته باشد زیرا دورتادورش را، ديواره ای فرا گرفته و این دیوارمانع از آن است که با ديگران گفتگو و تبادل فکری داشته باشد. احترام به تجربه ي فكر ديگري زماني ممكن است كه انسان، گشاده فكر و آزادانديش باشد. آنكه براي عقيده خود، جهاد و خونريزي مي كند در واقع هر انسان ديگر انديشی را، شيطان و خصم و محارب مي بيند و ايمان ايدئولوژيكي و عقيدتي و مذهبي و حزبي، يكي از عوامل بسيار موُثر براي ایجاد چنین روحیه ای و تقویت و تشویق پرخاشگري و جهاد و كشتار و تعقيب دگر انديشان است.گسستن از این تفکر بايد يك روند وكوشش رواني و فكري پايدار در اجتماع باشد تا شاهد خشک شدن ریشه های جهل و تقلید و تعصب کور باشیم. |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 20:23 توسط آزاد انديش |
|
|
اينجا ايران است
|
|
مي گويند ما ملتی احساساتی هستيم و همين بر پايه احساس محض عمل كردن است كه ما ايرانی ها را از ساير مردم جهان متمايز كرده است و اگر نيك و بدون تعصب بنگريم مي بينيم ريشه بسياري از مشكلات ما در همين غالب بودن احساس ما بر عقل و انديشه ما است. ما با احساسمان فكر می كنيم و از عقل و انديشه و خرد انساني خود بهره اي اندك مي بريم . اي كاش منطق ما در كنار احساس ما بود و احساس ما از فيلتر منطق و خرد ما عبور مي كرد. متاسفانه حتي به ظاهر خردمندان ما نيز مثل عوام رفتار می كنند و بی صلاحيت ها بيشماري بر مسند خردمندان تكيه داده اند. همه مرزها از ميان رفته و شب و روز از چيزهايی انتقاد می كنيم كه خودمان به راحتي همه آنها را مرتكب می شويم.
اين ملت خسته و دلزده است .حرص پول و هوسبازی و فخرفروشی دارد و به نظر می رسد که بيشتر از هر چيزی استعداد دشمنی کردن در مردم به شکوفايی رسيده است . به نظر می رسد نسل های قديمی تر چندان سالم نيستند و نسل های جديدتر به اصول انساني پای بند نيستند و چيزی را جدی نمی گيرند. اگر چيزی مانده شعارهای قشنگ است كه همه شرطی وار تكرار می كنند كه خودی نشان داده باشند.اينجا زندگي كردن يعني هميشه از بين بد و بدتر يكي را انتخاب كردن! يعني ترس از زلزله و دزد و آدمكش و كلاه بردار و بيكاري و مامور و موتور و ماشين و هواي آلوده و دردهاي بي درمان . يعني تحمل كردن حق كشي و ظلم و تبعيض و تحقير و كمپولي و روانيبازي و بياعتمادي و مصيبت و ترافيك و سر و صدا و شلوغي و تنهايي و حسد و بخل و تنگنظري و خالي بندي و سالهاي كار بيافتخار و بدون تفريح و پيشرفت. يعني مدام ديدن آدمهاي آويزان و نامتعادل كه خودشان را بالاخره به بهانهاي به چيزي دلخوش ميكنند و به دروغ شنيدن و گفتن خود را عادت داده اند. اينجا زندگي كردن يعني دسترسي داشتن به همه چيز از خوب خوب تا بد بد ، يعني نهايت تنوع و تحول ، يعني عجيبترين زمان و مكان در تاريخ. اينجا ايران است. اینجا ایران است. حکومتش ،حکومت امام زمان وبر مبنای قرآن است. رهبرش ،رهبر مستضعفان جهان است. قوت غالب مردم نان است. بهای نان،به قیمت جان است. ثروتش برای فلسطینیان است.دانشگاهش ، جاي مريدان است. جای روشنفکرانش ، زندان است. هر که فریاد زند،از کافران است. سکوت نشانه مسلمان است. شرکت در راهپیمایی بزرگترین نشانه ایمان است.آنچه روز به روز ارزان شود جان انسان است. ولی فقط یک چیز ،ایران ما از ابتدا اینگونه نبود.ایرانی این را برای ایرانیان بفرست. ******** اين خرابه قبرستان نه ايران ماست..........اين خرابه ايران نيست ايران کجاست؟ |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 12:0 توسط آزاد انديش |
|
|
عمر بر باد
|
|
آنان که ترا به درد عادت دادند چون خرمنِ عمر من به بادت دادند چون حاصل هستیَم حرامت کردند یک مشت خزعبلات یادت دادند
**** رها كن آسمانها را ،بيا اينجا قضاوت كن !
**** آي عارف كه به دنبال حقيقت هستي
**** ما دل به خدايان به حق باخته بوديم اين مزرعه سرشار ترين باغ زمان بود از جاده ابريشم ِ ما عشق گذر داشت |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:37 توسط آزاد انديش |
|
|
محدوديت هاي ذهني يا واقعي ؟
|
|
كك ها حيوانات كوچك و جالبي هستند.آنها گاز مي گيرند و خيلي خوب مي پرند. آنها نسبت به قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.اگر يك كك را در ظرفي قرار دهيم از آن بيرون مي پرد.بعد از مدتي روي ظرف را سرپوش مي گذاريم تا ببينيم چه اتفاقي رخ مي دهد ! كك مي پرد و سرش به در ظرف مي خورد و با كمي سردرد پايين مي آيد.دوباره مي پرد و همان اتفاق مي افتد. اين كار مدتي تكرار مي شود. سرانجام در ظرف را بر مي داريم.كك دوباره مي پرد ولي فقط تا همان ارتفاعي كه سرپوش وجود داشته است! درست است كه محدوديت فيزيكي رفع شده است ولي كك فكر مي كند اين محدوديت همچنان ادامه دارد... فيلها را نيز مي توان با ايجاد محدويت ذهني كنترل كرد ! پاي فيلهاي سيرك را در مواقعي كه نمايش نمي دهند مي بندند. بچه فيلها را با طنابهاي بلند و فيلهاي بزرك را با طنابهاي كوتاه ، البته به نظر مي آيد كه بايد برعكس باشد زيرا فيلهاي پرقدرت به سادگي مي توانند ميخ طنابها را از زمين بيرون بكشند ولي اين كار را نمي كنند! علت اين رفتار اين است كه آنها در بچگي طنابهاي بلند را كشيده اند و سعي كرده اند خود را خلاص كنند اما موفق نشده و سرانجام روزي تسليم شده و دست از تلاش كشيده اند ! از آن پس آنها تا انتهاي طناب مي روند و مي ايستند ! آنها اين محدوديت را پذيرفته اند..... دكتر ادن رايل يك فيلم آموزشي در باره محدوديت هاي تحميلي تهيه كرده و نام آن را " مي توانيد بر خود غلبه كنيد " گذاشته است .در اين فيلم يك نوع دلفين در استخر بزرگي از آب قرار مي گيرد. نوعي ماهي كه غذاي مورد علاقه دلفين است نيز در استخر ريخته مي شود.دلفين به سرعت ماهيها را مي خورد.دلفين كه گرسنه مي شود تعداد ديگري ماهي داخل استخر ريخته مي شود اما اين بار يك مانع شيشه اي مابين ماهيها و دلفين قرار مي گيرد.دلفين به سمت ماهيها مي آيد ولي هر بار پس از برخورد با محافظ شيشه اي به عقب رانده مي شود.پس از مدتي دلفين دست از حمله مي كشد و وجود ماهيها را ناديده مي گيرد! محافظ شيشه اي برداشته مي شود و ماهيها در تمام استخر به حركت در مي آيند اما مي دانيد چه اتفاقي مي افتد ؟ دلفين با وجود اينكه غذاي مورد علاقه اش در اطرافش فراوان است از گرسنگي مي ميرد ! در واقع محدوديتي كه دلفين پذيرفته او را از گرسنگي مي كشد....
رفتارهاي حيوانات بالا به سادگي نتايج پذيرفتن محدوديت هاي ذهني ايجاد شده را نشان مي دهند . كك و فيل و دلفين مثالهاي خوبي هستند براي اينكه فهميد چطور مي توان محدوديت ذهني ايجاد كرد و پذيرش آن را تحميل كرد....! محدوديت هاي مشابه ايجاد شده براي حيوانات براي ما انسانها نيز برنامه ريزي شده و اجرا مي شوند ، اما بايد بدانيم كه ما دلفين نيستيم ، در واقع كك و فيل و طوطي و ميمون هم نيستيم ! اين آزمايشات نشان مي دهد در طول تاريخ تلاشهاي فراواني براي شرطي كردن انسانها و ايجاد و تحميل محدوديتهاي ذهني براي آنها انجام شده است و تا اندازه زيادي نيز اين محدوديتها به باور انسانها رسانده شده است ! هنگامي كه به ما مي گويند و يا ما به خود مي گوييم نمي توان فلان گونه انديشيد و يا فلانگونه عمل كرد در حقيقت اين محدوديت ذهني براي ما به يك واقعيت تبديل شده است! و بدين نحو در طول تاريخ محدوديت هاي ذهني فراواني به محدوديت هاي واقعي تبديل شده اند به همان مستحكمي و به همان استواري ! به راستي چه مقدار از محدوديت هاي ذهني شما كه واقعيت مي پنداريد واقعيت نيست بلكه پذيرش و باور كك و فيل و دلفين گونه شماست ؟!!
|
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:46 توسط آزاد انديش |
|
|
نیایش
|
|
خداوندا! صد ملت متمدن آفریدی و ما را عضو هیچکدام قرار ندادی ، تو را شکر می گوییم که اینگونه قدر خوشی نداشته را به ما فهماندی !
خداوندگارا ! همه ممالک دنیا را به سمت پیشرفت رهنمون شدی ، ما را عقب گرد فرمودی تو را شکر می گوییم که لذت زندگی در تاریخ صدر اسلام و حتی جاهلیت قبل از آن را به ما عطا نمودی ! خداوندا اگر چه شکمهایمان گرسنه است ،اگرچه حقوقی نمی گیریم ،اگرچه هزار آرزو در یک جیب و هزار تومان در جیب دیگر داریم اما تو را شکر می گوییم که ما را از نعمت انرژی هسته ای برخوردار خواهی کرد و ما را در چشم دشمنان حسود همچون خاری قرار دادی . فقط خداوندا کاری نکن که ما را از چشم بیرون بیاورند و در زباله دان بیندازند ! خداوندا اگر چه ما را اجازه آزادی نفرمودی اما تو را شکر می گوییم که طعم تلخ اسارت در کشور خود را چشاندی که در عاشورا یاد بازماندگان خاندان پیامبر را عزیزتر بداریم !
خداوندا اگر آزادی نداریم ، اگر هر روز بر سرمان می کوبند لااقل چندین مجلس داریم و هر سال دعوت چوپانان جامعه را لبیک گفته رای می دهیم، پروردگارا تو را شکر می گوییم که به ما نعمت انجام واجبات اعطا نمودی ! خداوندگارا! تو را شکر می گوییم که به ما نجابتی همانند اسبان، وفاداری همچون سگان ، اجماعی همچون گوسپندان و هوشی همچون ماهیان آموختی و بدین وسیله اشرف مخلوقات خود کردی ! گویند اگر کسی در عمر خود جهاد نکند و آرزوی آن نیز نداشته باشد کفر ورزیده! خداوندا تو را شکر می گوییم که 1000 دشمن برایمان آفریدی و هر روز به تعدادشان می افزایی طوری که هر روز مرگ خود را در مقابل چشم داریم و جز جهاد در راه تو راهی نداریم ! خداوندگارا! وارثان سنت انیشتین را بر ما مسلط نمودی که دانشمان بسیار افزودند . پروردگارا به کدامین ملت اینگونه لطف نمودی که وراث سنت دانشمندان را بر آنان رهبر قرار دهی؟
خداوندا ملت ما گرسنه اند اگر چه نان نفت بر سر سفره ما نیاوردی ولی از اینکه ما را نعمت کارت هوشمند دادی که اسراف نکنیم و اینگونه از گناهان برحذر داشتی تو را شکر می گوییم ! پروردگارا اگر چه در این سی سال در کارخانه ها را یکسره بستی ولی در هزار مسجد گشودی ، تو را شکر می گوییم که معنویت را به ما هدیه دادی ! پروردگارا به دستان لرزان روشنفکران این مملکت بنگر ای تویی که هر روز نعمت دیدن روز قیامت را به آنها ارزانی داشتی ! خدایا همه پا برهنه ایم ولی شادمان منتظر نیروگاه اتمی می مانیم تا دردمان دوا نماید، تو را شکر می گوییم که دروازه های خیال را بر ما گشودی !
پروردگارا ! چنان پایه های شوکت ما را بلند نمودی که تمام مملکت فرنگ بر ما شوریدند . خداوندگارا تو را شکر می گوییم اما بد نیست کمی تعدیل می داشتی؟ هر چه بگویم کم است از محبت های هر سال تو اما امسال ما را خواهشی است از درگاهت که بیا و بزرگی کن این همه نعمت را در این مکان متمرکز نکن که شاید از چشم زخم حسودان ما را گزندی رسد . بیا لطف کن این آبادگران را مملکتی دیگر محض عمران بنما ، اصلاح طلبان را سرزمین دیگری محض اصلاح از آسمان بفرست . لذت جهاد را بر امثال مردم عربستان بچشان . حماس را قیمی دیگر عطا فرما . پول نفت مال تو ، ما را قدری میوه ارزان مرحمت کن . اتم را همه به امرای فرنگ ببخش از برای ما همان کمی آرامش مقدر فرما . شوکت را به هر که می خواهی شوهر بده برای ما به همان اعتبار پسنده کن . تمدن 2500 ساله نمی خواهیم مردم ما را کمی فکر هوشمندانه عنایت فرما . چوپان نخواستیم گوسپندی ما را درمان نما . خداوندا معنویتمان چنان زیاد شده که پاسبانها ی سر گذر قطاع الطریق گشته اند دیگر معنویت کافیست ما را کمی آزادی عنایت فرما . پروردگارا می بینی که هر چه تو نعمت می دهی ما به نصف قانع شدیم لطف بنما این نصفه را عنایت کن و لطف از این فرا تر منما!
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:31 توسط آزاد انديش |
|
|
تفكر ديني يا انساني ؟
|
|
مدافعان تفكر ديني معتقدند اگر مباني اين نوع تفكر از جامعه حذف يا كم رنگ شود بسياري از اصول معنايي و اخلاقي جامعه خدشه دار شده و مانعي جهت جلوگيري از تجاوزآدمها به حقوق همديگر وجود نخواهد داشت بنابراين ترس از عقوبت الهي درمقابل اعمال تجاوزكارانه و يا طمع به دريافت پاداش در مقابل عدم تجاوز و رعايت حقوق سايرين ازاصول زيربنايي تفكرديني براي سالم نگه داشتن جامعه به شمارمي آيد و در نهايت همین ويژگي تفكر ديني لازم و ضروي حاكم بودن مطلق مباني آن را براي تنظيم روابط اجتماعي اهمیت می بخشد. در بررسي اين ويژگي و پاسخ به اين مدافعان بايد گفت با توجه به توانايي هاي بالقوه ذات انسان آيا اصول فكري بهتري براي نيل به روابط سالم درجوامع انساني وجود ندارد ؟ آيا درجوامعي كه آموزه هاي ديني درآنها عامل اصلي تعيين رفتارهاي اكثريت است رفتارهايي مانند قتل ، دزدي ، اختلاس ، محترم نشمردن قوانين و رفتارهاي تجاوزكارانه به حقوق فردي و اجتماعي ديگران مشاهده نمي شود ؟ آيا اكثريت دين باوران خود را ملزم به رعايت و دفاع ازحقوق ساير انسانها ( و نه ساير هم مسلكان )مي دانند ؟ اگر اميد به دريافت پاداش يا ترس از مجازات از اين جوامع حذف شود آيا شاهد تغييرات بنيادين در رفتارها و روابط اجتماعي نخواهيم بود ؟ واضح است كه هرنوع تفكرديني دربدو پيدايش خود ، اصول ظاهري اوليه خود را ازاصول انساني وام گرفته و سپس اغراض واهداف باطني خودرابا پوشش آرمانهاي انساني توسعه داده و بعد از ثبات و مرحله بسط حاكميت ، اين لايه زيرين و اهداف باطني آن است كه بر جامعه حكم رانده و به گسترش مباني اصلي خود پرداخته است.پايه هاي اصلي لايه هاي زيرين تفكر ديني تقويت و تثبيت جهالت و ناآگاهي وخرافات بين انسانها ،ترويج تقليد كور وتعصب افراطي و جلوگيري از ورود اطلاعات جديد و ناسازگاري با هرنوع تفكر نوين است .همچنين اين تفكر سعي در تقويت ويژگيهاي معامله گرايانه انسان و جايگزين نمودن آن با ويژگي وجدان انساني را دارد به اين معني كه يك انسان دينگرا رفتارهاي خود را نه صرفا براساس بد يا خوب بودن ماهيت آن رفتار بلكه بر اساس پاداش يا كيفر دنيوي و اخروي كار انجام مي دهد واگر يك روز عامل پاداش يا كيفر به هر دليلي حذف شده و يا اين عامل توانايي تاثيرگذاري بررفتارها را از دست بدهد انسان دين محوركه وجدان انساني خود را تضعيف كرده و يا از بين برده انگيزه اي جهت احترام به حقوق ديگران نداشته و رفتارهاي غيرانساني شديدي از خود بروز خواهد داد. اما در مقابل تفكر ديني تفكر انسان محور قرار دارد.اين تفكر اصل را بر آگاهي و فهم و درك و منطق و تقويت ويژگي وجدان انسان قرار داده است. هنگامي كه وجدان انسان عامل تعيين كننده رفتارها و ملاك ارزيابي آنها باشد و بحث سود و زيان و معامله دنيوي و اخروي و خريد بهشت و يا ترس از عذاب جهنم و عوامل مجهول در كار نباشد در واقع هيچ رفتار معامله گرايانه اي نيز انجام نمي شود و هيچ عامل بيروني مانند پاداش يا جزا در رفتارهاي انسان انگيزه اصلي و تاثيرگذاربه شمارنمي آيد بلكه اين عامل دروني و توانايي روحي منحصر بفرد انسان بنام وجدان است كه ملاك ارزشيابي رفتارها به شمار مي آيد. در اين تفكرانگيزه مهم و اصلي رفتار انسان بخاطر كسب لذت خارج از درون خود و يا رهايي از رنج و عذاب بيروني نيست كه با پوچ و بي اهميت شدن آن عوامل رفتارها انساني نيز تغيير كند بلكه اين عوامل در درون و بطن انساني او و بدون هيچ چشمداشت پاداش يا كيفرگونه خارجي است. بنابراين مشاهده مي شود تفكر ديني نه تنها موجب رشد ابعاد انساني انسان نمي شود بلكه با منحرف كردن انسان از مسير ذات انساني موجب تفكيك انسانها بر اساس دين و مذهب و جنگ و نزاع وكينه ونفرت انسانها ازهم و جنگ هفتاد ودوملت مي شود كه نمونه تاريخي ومعاصر آن را به وفور مشاهده كرده و مي كنيم.
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 22:58 توسط آزاد انديش |
|
|
استعفانامه
|
|
پروردگار محترم ؛ نظر به اينکه طبق بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب ، عليرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير ، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده ام ، لذا خواهشمند است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ1/1/1 ، منعقده فيمابين ابر جد اينجانب مشهور به «آدم» و «حضرتعالي» استعفاي اين حقير را از مقام «انسانيت»بپذيريد.
با تقدیم احترام- فرزند ناخلف آدم
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:47 توسط آزاد انديش |
|
|
مرگ انسانيت
|
|
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه دنيا ز خوبي ها تهي صحبت از آزادگي، پاكي ، مروت ، ابلهي ست! صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست قرن موسي چومبه هاست! روزگار مرگ انسانيت است: من، كه از پژمردن يك شاخه گل از نگاه ساكت يك كودك بيمار از فغان يك قناري در قفس از غم يك مرد در زنجير، حتي قاتلي بر دار اشك در چشمان و بغضم در گلوست وندر اين ايام زهرم در پياله ، اشك و خونم در سبوست مرگ او را از كجا باور كنم؟ صحبت از پژمردن يك برگ نيست واي جنگل را بيابان مي كنند دست خون آلود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند آنچه اين نامردمان با جان انسان مي كنند صحبت از پژمردن يك برگ نيست فرض كن: مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست فرض كن: يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض كن: جنگل بيابان بود از روز نخست! در كويري سوت و كور در ميان مردمي با اين مصيبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانيت است بخشي از شعر فريدون مشيري
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:1 توسط آزاد انديش |
|
|
تاريخ مصرف گذشته ها
|
|
هر چیز قابل استفاده ای در جهان دارای تاریخ مصرف است اما انسانها از زمانی با مفهوم استفاده از تاریخ مصرف آشنا شدند که تجهیزاتی به وجود آمد تا تاریخ مصرف کالاها را بر روی آنها درج کند و از آن هنگام توجه به تاریخ مصرف را تنها مختص به کالاها و مواد مصرفی نمودند. ولی آنچه در این میان فراموش شده ،توجه به مصادیق استفاده از تاریخ مصرف است. باید توجه داشت بهره مندی از شاخص تاریخ مصرف تنها منحصر به کالاها و مواد مصرفي مربوط به سلامتی جسم انسانها نیست بلکه این مهم درباره آدمها، عقيده ها ، باورها و حتي پيوندها، بسيار مهم تر از كالاهايي مانند كيك و چيپس و خامه و پنير است. در دنياي امروز مي توانيم در كنار تشخيص اينكه تاريخ مصرف كدام كالا به پايان رسيده در جستجوي اينكه تاريخ مصرف كدام باورها ، كدام آدمها و كدام معناها نيز به پايان رسيده باشيم. اگر معتقديم كالايي فاسد شده و بايد دور انداخته شود اين موضوع مي تواند شامل حال باور فاسد، ايمان فاسد و پيوند فاسد نيز باشد. متاسفانه انسانهاي زيادي هستند كه با وجود اينكه مي دانند فكر ، رابطه و باوري كه در ذهن دارند متعلق به تاريخ قابل مصرف خبلي دوري است اما باز آن را در ذهن ، روح و قلب خود نگهداري مي كنند و اين باعث مي شود تا هم خود و هم ساير انسانهايي كه در كنار آنها زندگي مي كنند از اثرات بيماري زاي افكار و عقايد و نيات و روابط فاسد آنها زجر بكشند. ما مي توانيم آثار فاسد افكار و عقايد و باورها و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته را با دانايي و آگاهي و تفكر به دور از مباني جاهلانه كاهش داده و يا از بين ببريم. اگر چنين تحولي را در زندگي ايجاد نكنيم به زودي توانمنديهاي فكري ما نيزاز مدار عقلانيت خارج و در نهايت در عصر تفكرات نوين ، ما نيز در زمره تاريخ مصرف گذشته ها قرار خواهيم گرفت. لحظه اي به اين موضوع خوب تمركز كنيد...دير نشده ، كافي است از همين امروز بينديشيد كه كدام باور و كدام عقيده و نمايندگان فكري كدام تفكر منسوخ شده ، در دور و بر شما هستند و خود را بر شما تحميل مي كنند. با كمي انديشه ي منصفانه و به دور از تعصب، مي توانيد تاريخ مصرف آدمهايي را كه در كنار شما هستند از روي افكار و نيات و رفتارهاي آنها تخمين بزنيد و در ضمن توجه كنيد كه ديگراني نيز هستند كه همين تخمين را در مورد شما بعمل مي آورند ، پس بهتر است ابتدا به پالايش افكار تاريخ مصرف گذشته و آلوده از ذهن خود بپردازيم و آنگاه در فكر زدودن جامعه انساني خودمان از باورها و عقايد و آدمهاي تاريخ مصرف گذشته باشيم .....
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 0:49 توسط آزاد انديش |
|
|
اندکی اندیشه
|
|
همیشه نمی توان زائر بهار بود .همیشه نمی توان در صبحگاه شکوفه، در موازات آفتاب آواز خواند! همیشه نمی توان بوی کلمات دوردست را شنید! در را به روی بهار مبند ! در را به روی روح جستجوگرت مبند ! در را به روی مهربانی مبند ! در را به روی مهربانان مبند ! در را به روی کلمات من مبند ! شاید این آخرین بهاری باشد که حرفهایم را در بشقاب سبز می کنم . حرفهای مرا هیچ جا نمی نویسند ولی این بار نیز حرفهای روح بی تابم را بر صفحات سپید مهربانی می نویسم تا شاید روحی خسته و عطشناک با بی تابی آنها را بخواند و به اندازه جرعه ای رفع عطش نماید. سرها اگر چه خورده به چیزی شبیه سنگ ما و دوباره ایم در این شهر بی قشنگ برف و بهار و سبزی و پاییز و همچنان این مرگ مطلق است ولی در چهار رنگ تقویم زنده ایم در این باغ وحش عمر امسال سال چیست ؟ سگ و ماهی و پلنگ
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:38 توسط آزاد انديش |
|
|
به بهانه بهار
|
|
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاریست که عاشق شده است
یک گل بهار نیست صد گل بهار نیست حتی هزار باغ پر از گل ، بهار نیست وقتی : ما ذرّه های پوچ ، در گیر و دار هیچ ، در روی کوره راه سیاهی ، که انتهاش گودال نیستی است آخر چگونه تشنه به خون برادریم ؟
آیا رهایی بشریت را در چارسوی گیتی ، در کائنات ، یک دل امیدوار نیست ؟ آیا درخت خشک محبت را یک برگ سبز ، در همهء شاخسار نیست ؟ دستی بر آوریم باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم روزی که آدمی خورشید دوستی را در قلب خویش یافت راه رهایی از دل این شام تار هست و آنجا که مهربانی لبخند می زند در یک جوانه نیز شکوه بهار هست ! |
|
2 نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 21:28 توسط آزاد انديش |
|
|
مغایرتهای زمان ما
|
|
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داريم؛ راحتی بيشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصيلی بالاتر اما درک عمومی پايين تر ؛ آگاهی بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر
٫٫٫٫
متخصصان بيشتر اما مشکلات پیچیده تر ،داروهای بيشتر اما سلامتی کمتر
٫٫٫٫
بدون ملاحظه ايام را می گذرانيم، خيلی کم می خنديم، خيلی تند رانندگی می کنيم، خيلی زود عصبانی می شويم، تا ديروقت بيدار می مانيم، خيلی خسته از خواب برمی خيزيم، خيلی کم مطالعه می کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه می کنيم و خيلی بندرت به معنای زندگی می اندیشیم ...
٫٫٫٫
چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلی زياد صحبت مي کنيم،و خيلی زياد دروغ می گوييم اما به اندازه کافی دوست نمي داريم
زندگی ساختن را ياد گرفته ايم اما زندگی کردن را نه ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ايم واما نه زندگی را به سالهای عمر
٫٫٫٫
ما ساختمانهای بلندتر داريم اما طبع هاي کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما ديدگاه های باريکتر
٫٫٫٫
بيشتر خرج می کنيم اما کمتر داريم، بيشتر می خريم اما کمتر لذت می بريم
٫٫٫٫
فضای بيرون را فتح کرده ايم اما فضای درون را نه،اتم را شکافته ايم اما تعصب خود را نه
٫٫٫٫
عجله کردن را آموخته ايم ولی صبر کردن را نه، درآمدهای بالاتری داريم اما اصول اخلاقی پايين تر
٫٫٫٫
![]() |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:52 توسط آزاد انديش |
|
|
از ميان واژه ها
|
|
تماس از درون
صفر را بستند تا ما به بيرون زنگ نزنيم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زديم!
******************************* منطق
در راه كشف حقيقت سقراط به شوكران رسيد! و مسيح به ميخ و صليب! ما نه اشتهاي شوكران داريم و نه طاقت ميخ و صليب.... پس بهتر است به جاي كشف حقيقت برگرديم كشكمان را بسابيم............
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
گفتم نمي فهم...
شيرمادر؛بوي ادكلن مي داد دست پدر؛ بوي عرق (گفتم بچه ام نمي فهم ) نان ؛ بوي نفت مي داد زندگي ؛ بوي گند ( گفتم جوانم نمي فهم ) حالا كه بزرگ شده ام هر چيز ؛ بوي هر چيزي مي دهد باشد ؛ بدهد فقط پارك ؛ بوي گورستان و شانه تخم مرغ ؛ بوي كتاب ندهد! +++++++++++++++++++++++++++ نسبيت
تا يادم مي آيد؛ علاف بود جو مي خريد؛ گندم مي فروخت او هميشه مي گفت : من ؛ در تهران سه كيلوست ! در اردبيل ؛ چهار كيلو ! در تبريز شش كيلو ! به من اعتماد نكنيد ! ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ اگر
اگر دروغ رنگ داشت و بيرنگی کمياب ترين رنگ ها بود
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:6 توسط آزاد انديش |
|
|
منطق نامعقول
|
|
آیا خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی و یا یک مربع گرد بسازد؟ آیا خداوند قادر است اسبی را خلق کند که هیچ چیزش شبیه اسب نباشد؟ پاسخگویی به این سوالات می تواند به این نتیجه مهم بینجامد که حتی قدرت خداوند نیز در یک سری تعاریف و معناها محدود شده و به عبارتی صحیح تر حتی او نیز نمی تواند خارج از منطق معنایی کاری انجام دهد !!!! آنچه منطقا نامعقول است حتی در حیطه قدرت مطلق خداوند نیز نمی گنجد چرا که اگر یک شکل چهار ضلعی را مثلث بنامیم خطا کرده ایم و نمی توانیم با توسل به مفهوم قدرت مطلق بگوییم که خداوند می تواند مثلث چهار ضلعی بسازد ! بنابراین آنچه به یقین و قطعی است این است که حتی قدرت نامحدود هم نمی تواند صورت بی معنایی از کلمات را برنامه ای برای عملکرد خود قرار دهد.................... حال با این استدلال در رابطه با معنای خلقت انسان و نحوه عملکرد و مسئولیت او باید گفت که مسئولیت انسان زمانی می تواند با معنا قلمداد شود که آزادی مهار نشدنی به او تفویض شده باشد و هر تفسیر و توجیهی غیر از این مفهوم ، معنای جبر و بازیچه بودن را از خلقت انسان تداعی خواهد ساخت.به توضیحی دیگر انسان زمانی می تواند مسئولیت مطلق عملکرد خود برعهده گیرد که قدرت واقعی و مهار نشده برای انتخاب را داشته باشد و هدف خدا از خلق انسان با معناهای نامعقول توجیه نشود!!!!! برای درک بهتر موضوع فوق می توان این سوال را مطرح کرد که آیا خداوند می توانست انسانهایی بیآفریند که همیشه آزادانه آنچه درست است را انجام دهند؟؟؟ و اگر می توانست به کدام دلیل چنین خلقتی را در مورد انسان انجام نداد و اگر نمی توانست آیا منطقی غیر از منطق عدم امکان ساختن مثلث چهار ضلعی را می توان برای آن برشمرد؟!!!!!!!!!!!!!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:37 توسط آزاد انديش |
|
|
آن سوي ديوار
|
|
زندگي انسان همواره تابع جبر است وآنچه اختيار تلقي مي شود مفهومي ديگر از جبر بين جبرها است.انسان با جبر زاده مي شود و جبرهايي با او متولد مي شوند مثل جبر داشتن مكان تولد و جبر داشتن خانواده اي با افكار و اعتقادات خاص. او در محيط و مكان جبري بزرگ مي شود و عواطف و احساساتش بر پايه فرهنگ اعتقادات و منش مكان تولش شكل مي گيرد.پس بنابراين بازاين جبر است كه انسان را مي سازد؛ آن هم طبق قواعد خودش! كسي كه باورپذير است و پذيرا همه چيز را مي پذيرد چون نه زحمتي دارد و نه مرارتي! يك نوع كپي جديدي مي شود مثل همه؛ مثل همه مي خورد ؛ مثل همه مي خوابد؛ مثل همه توليد مثل مي كند.مثل همه فكر مي كند و در نهايت مثل همه مي ميرد! اما انسانهايي هستند كه پذيرا نيستند.چيزي دردرونشان مي جوشد؛ مثل همه بودن را قبول ندارند و مي خواهند به آن سوي ديوار جبر سرك بكشند.مي خواهند بيشتر بدانند؛ مي خواهند بيشتر بفهمند؛ بيشتر بشناسند و بيشتر حس كنند. كه چرا آمده ام و چرا مي روم ؟ فلسفه وجودي من چيست ؟ آيا هستم تا بخورم و بخوابم و توليد مثل كنم ؟ حيوانات هم كه به شكل راحت تر و بي دردسر تر همين كار را مي كنند پس فرق من انسان با آن حيوان در چيست ...؟ كساني كه اين جوشش در درون آنها شكل مي گيرد مثل آن مي ماند كه از خواب چند هزار ساله بيدار شده اند !!! به روزهاي از دست رفته حسرت مي خورند و به يافته خود اشك شوق مي ريزند! جبر هيج وقت پشت ديوار را براي آنها تعريف نكرده بود چرا كه سركشي بيشتر براي فهميدن به مذاق جبر خوش نمي آيد! زيرا جبر نمي خواهد انسان بيش از حد تعريف شده بفهمد. جبري كه گفتم با حالات فيزيكي هر انسان ارتباط مستقيمي دارد . يك نفر در آسيا به دنيا مي آيد با جبرهاي آسيايي و يك نفر در اروپا و نفر ديگر در آفريقا . آن كه ديده پدر و مادرش سنگي را مي پرستند مي شود سنگ پرست و آن ديگري كه گاوي براي او مقدس تعريف شده تنها فهمش نگه داشتن حرمت گاو است و بس! اوهام و خيالات منطقه اي جبر؛ از كودكي او را درآن خيالات غوطه ور مي سازد بنابراين مشاهده مي شود انسان در دايره اي از ناخواسته ها و ناداني هاي مزمن دست و پا مي زند و دور باطل مي گذراند. آنان كه مي فهمند فرياد مي كشند از جهل خود شرم كنيد اما جاهلان در طول تاريخ از فهميدن و به وراي ديوار سرك كشيدن هراس داشته و دارند . هميشه كسي كه فهميده تاوان فهم خود را داده است . چنين انسانهايي يا منزوي مي شوند و يا بر دار دانايي مي روند چون پرومته كه آتش را بر انسان هديه كرد (آتشي كه خود نماد خرد و دانايي است) و در قله كوه به زنجير كشيده شد و خوراك كركسها گشت ....... و ماجرا امروز هم ادامه دارد و هنوز هم انسانهاي اندكي هستند كه به آن طرف ديوار جهل بشري سرك مي كشند و تاوانش را پس مي دهند.
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 17:11 توسط آزاد انديش |
|
|
آرمانهاي انساني
|
|
هگل در مورد آزادي مي گويد: (تاريخ جهان چيزي نيست مگر پيشرفت آگاهي انسان از آزادي ).اما به شهادت تاريخ آنچه پيش فرض و مقدمه آزادي حقيقي انسان است همانا آزادي انديشه و آزادي تفكر انساني بدون به اسارت در آمدن توسط ايدئولوژيهاي متضاد با هويت انساني است. در بررسي ميزان برخورداري جوامع مختلف از مقدمه آزادي حقيقي انسان يعني آزادي انديشه ؛ مقياسهاي سنجش اضمحلال و سوق پيدا كردن جوامع بشري بسوي عوام گرايي و جهل انديشي بدست مي آيد كه اين نتايج بر دو اصل كلي استوار است : اول اينكه آيا باورهاي فكري و سطح دانايي عمومي و ايدئولوژي حاكم و جاري در جامعه ؛ قابليت هاي نخبه پروري و تقويت استعدادهاي انساني آزاد انديش و مبتني بر دانايي و آگاهي را دارند يا نه؟ و دوم آنكه اكثريت جمعيت تشكيل دهنده آن جامعه به چه ميزان تمايل به بهره بردن از تنها وجه تمايز انساني خود با ساير جانداران ؛ يعني نيروي فكر و انديشه و تعقل را دارند و چه مقدار در رفتارهاي اجتماعي خود آن را ملاك عمل قرار مي دهند ؟ بديهي است در جامعه اي كه الگوهاي فكري آن نه بر پايه آگاهي و پرسش و چون و چرا؛ بلكه بر اساس تسليم و اطاعت محض تعيين شده باشد و يا اينكه اكثريت جمعيتي آن نه در پي يافتن علتها و رسيدن به پاسخهاي مبتني بر خرد و منطق انساني ؛ بلكه در پي توجيهات عوام گرايانه و غير علمي از مسائل و رويدادها باشند ؛ نمي توان انتظار داشت چنين جامعه اي مترقي و بالنده و بدون معضلات اجتماعي قلمداد شود ! و در اين ميان جايگاه و مقبوليت مباني فكري جاهلانه و خرافات ؛ به عنوان عامل تعيين كننده بسياري از عقب ماندگيهاي فكري جاي تامل و بررسي بيشتر را دارد !!! نتيجه اينكه جامعه اي را مي توان جامعه پويا و خلاق و متكي به اصول فكري انساني تعريف كرد كه ابتدا آزادي انديشه در آن نهادينه شده باشد و گردش اطلاعات براي همگان ميسر بوده و هيچ خط قرمزي براي تفكر و تعقل و استدلال و منطق مشخص نشده و هيچ سقفي براي پرواز فكر و اوج گيري انديشه انساني وجود نداشته باشد. و در نهايت اينكه آيا ما توانستيم حتي به اندازه يك قدم به ساختن چنين اجتماعي نزديك شده باشيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ×××××××××××× ما كه مي خواستيم خلق جهان دوست باشند جاودان با هم ما كه مي خواستيم نيكي و مهر حكم رانند در جهان با هم
شوربختي نگر كه در همه عمر خود نبوديم مهربان با هم
اي شمايان كه باز مي گرديد بعد ما زير آسمان با هم گر رسيديد آن دمي كه آدميان دوست گشتند و هم زبان با هم
آن زمان با گذشت ياد كنيد ياد نوميد رفتگان با هم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 13:39 توسط آزاد انديش |
|
|
نگرش نيوتوني
|
|
پاسخ از آن كسي است كه سوالي دارد و فرصت ها از آن كساني است كه در جستجوي آن باشند. بسياري از رويدادها حاوي فرصتهايي هستند براي فهم و عمل بيشتر، ولي ما از درك آنها ناتوان مي مانيم چرا كه ذهن ما به آن مفاهيم حساس نيستند.مادامي كه شخصي در صدد تغيير در ديدگاههاي خود نباشد با مفاهيم و زواياي ديد جديد آشنا نخواهد شد. اين نگاه و ذهن جستجوگر ما است كه روزنه هاي جديدي از انديشه را فرارويمان خواهد گشود.هر روز هزاران سيب در اطراف ما از درخت مي افتند ولي آنچه وجود ندارد ديدگاه نيوتوني است . احساس رضايت از وضعيت موجود مهمترين عامل بازدارنده ما از درك فرصتهاست. اصولا در اين رويكرد همه چيز به انسان بازمي گردد و هيچ چيز غير از تفكر و نگرش او نمي تواند عامل تغيير و ايجاد پارادايم جديد باشد.پارادايمهاي جديد ساختاري جديد براي پيش فرضها و باورهاي ما ايجاد مي كنند و هنگامي كه يك پارادايم جديد ظهور مي كند توانمنديهاي متكي بر قواعد پارادايم گذشته از بين مي رود.قواعد پارادايم ازلي هستند و با قاطعيت مي توان آن را منطق هستي ناميد بنابراين انسان براي درك صحيح از خود و جهان هستي نياز دارد كه خود را در معرض تغيير قرار دهد و اين موضوع پارادايم جديد ذهن انسان است . پايداري دريك ذهنيت و يك ديدگاه عامل بازدارنده انسان از درك فرصتهاي فكري است بنابراين بياييد ذهنمان را در معرض پديده ها و ديدگاههاي جديد انساني قرار دهيم و به آنها حساس باشيم و ذهن خود را با آنها غني سازيم .بياييد پذيراي الگوهاي فكري عقلي و منطقي نوين باشيم.بياييد بدون صافي انديشه و منطق پذيراي هر آنچه كه از ذهنهاي بيمارصادر مي شود نباشيم.بياييد به آنچه در اطرافمان مي گذرد نيوتوني بنگريم و نيوتوني بينديشيم......
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:20 توسط آزاد انديش |
|
|
هنگامه ي حيراني
|
|
از زمزمه دلتنگيم ؛ از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشي ؛ نه ميل سخن داريم! آوار پريشاني است ؛ رو سوي چه بگريزيم ؟ هنگامه ي حيراني است ؛ خود را به كه بسپاريم؟ تشويش هزار ـآياـ؛ وسواس هزار ـاماـ كوريم و نمي بينيم ؛ ور نه همه بيماريم! دردا كه هدر داديم ؛ آن ذات گرامي را تيغيم و نمي بريم ؛ ابريم و نمي باريم! ما خويش ندانستيم ؛ بيداريمان از خواب گفتند كه بيداريم ؛ گفتيم كه بيداريم! من راه تو را بسته ؛ تو راه مرا بسته اميد رهايي نيست ؛ وقتي همه ديواريم!
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 18:8 توسط آزاد انديش |
|
|
جرات دانستن
|
|
اصولا براي يك آدم مذهبي كه در محيطي مذهبي رشد كرده و از ابتدا تحت تاثير القائات و تربيت مذهبي بوده بسيار سخت است كه از باورها و اعتقادات خود دست بشويد ولواينكه این اعتقادات بر خلاف اصول ابتدايي انساني و عقلي باشد.معمولا اينگونه افراد سعي در توجيه و تفسير متفاوت از باورهاي ديني خود دارند به گونه اي كه نه سيخ بسوزد و نه كباب...! نمونه اين دو آتيشه هاي غيرتي را كم در دور و بر خودمان نداريم اما الگوي فكري اين افراد فقط ظاهر است و بقول حافظ چون به خلوت مي روند آن كار ديگر مي كنند!!! اينگونه افراد وقتي از دين خود دفاع مي كنند در حقيقت از نقابي كه پشت آن پنهان شده اند دفاع مي كنند و با دفاع از منطق دين خود در حقيقت سعي در اثبات خود دارند در واقع حقيقت جويي در بين اين آدمها؛ بيشتر ژستي است كه براي ارضاي خود مي گيرند. در اينجا بايد گفت خوشا به حال كساني كه مي توانند باورهاي خود را به صورت اصول علمي و عقلي و منطقي به نقد بگيرند و با تفكر انتقادي از يك باور (ديني يا غير ديني) از تنها وجه تمايز انساني خود يعني خرد ورزي بهره بجويند. البته ناگفته نماند كه بحث اصلا بر سر دين يا اعتقاد دينی نيست بلكه مساله اصلي و مهم آگاهی است که هميشه معتبربوده و هر ايمان يا کفری ذيل آن قرار می گيرد و به همین دلیل آنچه امروزه مهم و ضروری است مسئله تحليل علمی قضايا است و نه تبليغ و تلقين یک فکر. در واقع امروز ما به شناخت نيازمنديم، نه به اعتقاد و یا عدم اعتقاد...چرا که اعتقاد، وقتی که با آگاهی توأم نباشد نه تنها هيچ فايدهای ندارد بلکه مضر است چرا كه همهی انرژيهای انسانی را میگيرد و او را با انسانیت انسان یعنی خرد ورزی انسانی بیگانه می سازد و به همین دلیل: ايمان، به خودی خود، بیارزش است؛و اين آگاهی است که به ايمان ارزش میدهد.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 18:13 توسط آزاد انديش |
|
|
كوي مبهم ايمان
|
|
مرد می رفت و همچنان مبهوت که زمان با زمین چه خواهد کرد آدمی این مسافر برهوت ، با شبی اینچنین سیاه چه خواهد کرد یک طرف شاهراه روشن نان، یک طرف کوی مبهم ا یمان بر سر این دو راهه تا انسان؛ با غم نان و دین چه خواهد کرد چشمها منتظر ، نفسها حبس، خیره در بام رستگاری تا عشق بر نردبان مذهبِِ، در پله ی آخرين چه خواهد کرد مثل یک گله گرگ بی احساس، همه ی شهر در کمین همند این هراسان که آن چه خواهد برد،آن گریزان که این چه خواهد کرد *** هر چه کم وزن گفتم و پر مغز، ساده سنجان به طعنه سنجیدند تا ترازوی نقد ایشان با این سرود وزین چه خواهد کرد
|
|
2 نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 1:37 توسط آزاد انديش |
|
|
حرفهايي كه بايد نوشت
|
|
اينروزها که آينه هم فکر ظاهر است با ديدن قيافهی اين مردمان خوب کمتر در اين زمانه به دل اعتماد کن ******************************** میگویند حرف را باید زد. باشد، میزنیم، میزنید، میزنند و... اگر گوش شنوایی باشد، و اگر حرفی برای گفتن باشد. سالهایی نهچندان دور و نهچندان نزدیک، از آن زمانی که فهمیدم میتوانم حرف بزنم گذشته، و بعداز این همه سال که بیرحمانه گذشتند،فهمیدم که حرفها را باید نوشت. پس مینویسم، اما دراینمیانه صداهایی در لابهلای حرفهای نوشتهشده هست که شاید صدایی نباشند، امّا چه بخواهید و چه نخواهید هستند. صداهایی که زشت، زیبا، بیمعنی، و گاه پرمعنیاند. تمام این حرفها و صداها حاصلِ تمام این سالها و نفَسها ست. و شاید در انتهای تمامِ اینها باز هم چیزهای ناگفتهای باشد که هیچگاهِ دیگر هم گفته نخواهد شد حتي اگر همه چشم انتظار آن باشيم.....
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 0:34 توسط آزاد انديش |
|
|
گزيده ها
|
|
مي گويند : " خداوند بهترينِ مكر كنندگان است " . اما خداوند را ، چه نيازي به مكر است ؟ مگر اراده يِ او را عينِ فعل نمي دانيم ؟ آن كه چون مي گويد : بشو مي شود ، چگونه دام مي گسترد ؟ آيا هنگامِ آن نرسيده است كه واژه ها را دوباره معنا كنيم ؟ ******************************** ايمان براي مان نمانده همه را ربوده اي وقتي آنچه بايد نبوده اي. ********************************
خدايا من گنه کارم قبول... اما تو از من گناه کار تری ...من گناه کردم که گناهی آفریدم
...تو گناه کردی که هم گناه را آفریدی هم گناه کار را!
فراموش نکن گناهت از من کبیر تر است
...ولی حاکم محاکمه ندارد
من از تو مهربان ترم!
تو یک گناه مرابخشیدی
و من دو گناه ترا!!!!
*******************************
با هم بازی میکردیم!
خسته شدیم! من اومدم پایین؛ آدم شدم! اون رفت بالا؛ خدا شد! ... و این بازیی جدید ما بود! ***************************
چه ساده در میان گریستن خویش زنده میشویم و چه ساده در میان گریستن دیگران میمیریم و در فاصله دو سادگی چه معمایی میسازیم به نامه زندگی ----- يک زندگی سازشکارانه، بدتر از مرگ است و يک زندگی صادقانه، حتی برای يک لحظه، بسيار ارزشمندتر از زندگی ابدی مالامال از دروغ است. مردن برای حقيقت بسيار ارزشمندتر از زندگی در ميان نيرنگ هاست ----- بزرگترين فاجعه در زندگي اين حقيقت است كه بيشتر انسانها پيش از آنكه كاملا متولد شوند، می ميرند. ـــــــ وقتی به هر دلیلی دلت از دنیا بگیره دیگه تحمل ثانیه ها سخت تر از همیشه میشه . شادترین آهنگ بوی غم دلت رو میده . می خوای حرف بزنی اما هیچی برای گفتن نداری . هر چی فکر میکنی یادت نمی یاد قبل ها چی واسه گفتن داشتی . و در اين حال يكي و در جواب دلتنگيهات مي گه ناراحت نشو حتما حكمتي در اين حال تو نهفته است......! اما من مي گم کلاه شرعی " حکمت " به دور از خرد انسانی است. اگه توجيهاتي مثل حکمت ، قسمت ، سرنوشت و ... رو نداشتيم چي مي گفتيم ! پس در اين وسط انسان چی كاره است؟ ــــــــ وقتي شما به جاي دنياي بيرون به درون خود توجه مي كنيد دنياي درون را در سكوت محض خواهيد يافت. اغلب برداشت عمومي از سكوت برداشتي منفي است و معناي آن خلاء و نبود سر و صداست در حالي كه چنين نيست و سكوت لبريز شدن از نوايي است كه تاكنون آن را نشنيده ايد. سكوت رايحه اي خوش است كه تا به حال به مشام تان نخورده و نوري است كه تنها با چشمان دروني قابل رؤيت است براي همين است كه افراد بسيار كمي طعم سكوت حقيقي را چشيده اند. اين سكوت براي شما حقيقت، عشق و هزاران چيز ديگر به ارمغان مي آورد. ----- بصيرت ارتباطي به اطلاعات ندارد بصيرت به بيداري مربوط است .اطلاعات از بيرون مي آيد و بصيرت از درون مي جوشد . دانش تکرار طوطي وار يافته هاي اکتسابي ديگران است وحداکثر آن است که حافظه تو را انباشته مي کند اما درون تو همچنان خالي است.بصيرت محصول عشق است و عشق از جنس احساس .آدمي که در خانه دل خود ساکن است به يک معني از دنياي بيرون بيخبر است .بي خبري او به معصوميت آميخته و در بستر آن چيزي جوانه مي زند و مي بالد.از آنجا که بصيرت از درون تو مي جوشد و از آن توست پس کسي نمي تواند آن را از تو بگيرد .حتي مرگ نيز از گرفتن آن عاجز است. ----- از دردی که میکشم آگاهم آگاهی ....دردی است که میکشم !!
------ من كه تسبيح نبودم، تومراچرخاندي
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:10 توسط آزاد انديش |
|
|
معنا جويي از نگاه شاعر
|
|
خلقت من در جهان يك وصله ناجور بود !
من كه خود راضي به اين خلقت نبودم زور بود !
خلق از من در عذاب و من خود از اخلاق خويش
وز عذاب خلق و من يا رب چه ات منظور بود ؟
اي چه خوش بد چشم مي پوشيدي از تكوين من
فرض مي كردي كه ناقص خلقت يك مور بود !
اي طبيعت گر نبودم من جهانت نقص داشت ؟
اي فلك گر من نمي زادي اجاقت كور بود ؟
گر نبودي تابش استاره من در سپهر !
تير و بهرام و خور و كيوان ، همه بي نور بود ؟
قصد تو از خلق عشقي من يقين دارم فقط !
ديدن هر روز يك گون ، رنج جوراجور بود !
راست گويم نيست جز اين موقع تكوين من !
قالبي لازم براي ساختن يك گو ر بود !
آفريدن مردمي را بهر گور اندر عذاب !
گر خدايي هست زانصاف خدايي دور بود !
آنكه نتواند به نيكي پاس هر مخلوق دارد !
از چه كرد اين آفرينش را مگر مجبور بود ؟
از محمد رضا عشقي شاعر آزاده عصر مشروطيت |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 22:44 توسط آزاد انديش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در جســــتجوي معناي زندگــي
تحليلي دگرانديشــــانه از مذهب و روابط انســــاني ××××××××××××× اين وبلاگ تقديم به همه آنهايي است كه معتقدندپشت اين پنجره(دنيا) جز هيچ بزرگ ، هيچي نيست. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد ،هميشه همان چيزهايي را بدست خواهيدآورد كه تابحال كسب كرده ايد...مگر نه اين است كه زندگي هر روزه ما مجموعه اي از همه اين چيزهاست ؟ پس بايد وظيفه خود بدانيم كه باجهل انديشي و خرافه پرستي مبارزه كنيم . هميشه حرفهايي كه مي شود گفت ،حرفهايي نيست كه بايد گفته شود و حرفهايي كه بايد گفت غالبا حرفهايي نيست كه امكان گفتن داشته باشد.بنابراين من مي نويسم از حرفهايي كه بايد گفت ... در اين روزگار در هم بودن بگذار گاهي با هم باشيم ...(( بر گرفته از وبلاگ گنگ خواب ديده )) |
|
RSS
|